تبليغاتX
خورتاب

خورتاب

گوهر معرفت آموز که با خود ببری.......................که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

با یکی از دوستان خوب و اهل اندیشه و نظر گفتگو می کردم.از او پرسیدم چرا اینقدر با احتیاط سخن می گوید و تا وقتی به اطمینان خاصی نرسیده برخی مطالب را نمی گوید.به عبارتی تقوای علمی بالایی را رعایت می کند.به این معنا که خلاف عده ای دیگر که از موضوعی هیچ نمی دانند ولی ساعتها درباره آن قلم فرسایی می کنند.موضوع گفتگو به ضرورت خودشناسی رسید و اینکه اغلب نمی دانیم که کی هستیم و چه می خواهیم به همین دلیل هر حرفی را می گوییم و هر استدلالی را اقامه می کنیم بدون اینکه به پیامدهای عملی آن توجه کنیم.شاید بتوان گفت نخستین معرفتی که جوینده راه حقیقت باید کسب کند "خودشناسی"است.سقراط همواره این جمله را تکرار می کرد "خودت را بشناس".تقریبا همه بزرگان تاریخ چه پیامبران و چه اندیشمندان فرهنگ های گوناگون بشری جمله ای در این باره دارند.

اما این خودشناسی چگونه صورت می گیرد؟اگر بپذیریم هدف ما از زندگی جستجوی حقیقت است رسیدن به ایده ها واندیشه های فردی بخشی از آن حقیقت است.یکی از راههای خودشناسی بررسی "خود"در عرصه عمل است.بسیاری از ما به گونه ای می اندیشیم و به گونه ای دیگر زندگی می کنیم.شناخت خود در عمل یکی از راههای مهم سنجش تعیین پایبندی به اصول حقیقت گرایی است.آیا آنگونه که می اندیشیم زندگی می کنیم؟

در این جا یک پرسش دیگر به وجود می آید و آن نقش جامعه در کنترل افراد است.چه بخواهیم یا نخواهیم جامعه با تمام محدودیت هایش "فرد"را در بر گرفته و انسانها زاده محیط اطراف خود هستند.بسیاری از سنت ها و رسوم غلط را روشنفکران و اندیشمندان به اقتضای اجتماعی زیستن رعایت می کنند.حال نسبت فرد "حقیقت گرا" با جامعه چیست؟این پرسشی است که در نوبتی دیگر به آن خواهم پرداخت.(برای رعایت حق کپی رایت: این نوشته حاصل گفتگو با دوستی عزیز و اهل نظر است).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

امروز از صبح نم نم باران در شهر همدان زیبایی خاصی به این کهن دیار داده است.تا الان چند بار کاست به یاد عارف شجریان را گوش دادم و اشعارش را با خودم زمزمه کردم.هوای ابری پاییز هم شاداب است و هم اندکی حزن انگیز.حس عجیبی که آدمی را به فکر فرو می برد.برای من که دوست داشتنی است.شما هم این اشعار را بخوانید:          

 نه لب گشایم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
به ياد زلف نگون سار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار گريه بيد
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کراست سایه در این فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
شعر :هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:23  توسط مجید حاجی بابایی  | 

با دوست عزیزی درباره زیستن در لحظه و حال سخن می گفتم و به این اندیشیدم چرا تمام بزرگان و اندیشمندان جهان آدمیان را به زیستن در حال دعوت کرده اند و گفته اند دم غنیمت شمار.مگر قرار نیست انسان رو به سوی آینده و حتی برتر از آن به دنیایی دیگر بیاندیشد.پس چرا علی رغم این، دعوت به دریافتن یک دم می کنند.گمان نمی کنم از مولوی در میان شاعران آخرت اندیش تر باشد اما همو هم می گوید:

هست هشیاری ز یاد ما مضی                                      ماضی و مستقبلت پرده‌ی خدا
آتش اندر زن بهر دو تا بکی پر گره باشی ازین هر دو چو نی
تا گره با نی بود همراز نیست    همنشین آن لب و آواز نیست

و خیام که استاد بهره بردن از دمست می گوید:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم                                   وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم

شاید چند دلیل بتوان برای زیستن در زمان حال ارائه کرد.یکی اینکه برای انسان اصل یکم آن چیزی است که به نام زندگی در جریان است.باید با واقعیت وجودی این زندگی بی واسطه ارتباط برقرار کرد و این همان چیزی است که جریان دارد و ما در درون آن قرار گرفته ایم.به قول دوست عزیزم:گاهی اوقات آنقدر فرد در خودش فرو می رود و آنقدر خودش را وابسته به تحلیل و تشریح ذهنی امور می کند که بدون اینکه متوجه باشد از واقعیت و جریان زندگی به دور می افتد .حتی گاهی آنقدر درگیر پیچیدگیهای امور و تحلیل ذهنی آنها می شود که قدرت لذت بردن را از دست می دهد.فرد دچار اشتباهات بزرگی نسبت به خودش و جامعه می شود.چون مهمترین ابزار شناخت را که "تجربه"هست از دست می دهد.

 این قطع تجربه از زندگی و توجه به تحلیل ذهنی امور بخشی از فراموشی زمان حال و آن چیزی است که جریان دارد.شاید خیام در اشعار زیر در نفی عقل نظر به همین معنا دارد:

برخیزم و عزم باده ناب کنم            رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می                        بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما            در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

البته این بریدن از تجربه زندگی و غرق در ذهنیات شدن با گذر زمان پیچیدگیهای خاص خود را یافته است.روزگاری بود که این مساله دامن علم را هم گرفته بود و سد راه اندیشه بود چنانکه راسل درباره ارسطو می گوید او حتی برای گفتن اینکه دندان زنها از مردها کمتر است یکبار به دهان زنش نگاه نکرد بلکه با استدلال فلسفی!!این موضوع را تایید می کرد.در زمانه ما دیگر از آن شیوه ارسطویی خبری نیست اما به یقین شیوه زیست انسانها آنها را از تجربه مستقیم و بی واسطه زندگی محروم کرده است به همین دلیل دعوت به نوعی بازگشت به متن جاری وساری زندگی مخاطبان بسیاری پیدا می کند.

اما به نظرم همه دعوت به دم غنیمت شمردن این نیست نکته دومی که باید به آن توجه داشت کوتاه بودن حیات هستی است ونه فقط انسان.به عبارتی همه هستی در یک بازه کوتاه رخ نمون می شود و نهایت از میان می رود این همه بازی در این بازه شکل می گیرد.هر کس چه مذهبی چه ماتریالیست باید این واقعیت را وارد فلسفه زندگی خود کند.بدیهی است چنین نگرشی تا چه اندازه می تواند زیستن را دگرگون کند.اگر مذهبی باشی باید حال و لحظه را در یابی و به محض کوچکترین اشتباهی درصدد رفع آن بر آمد چون هیچ معلوم نیست لحظه دیگری برای توبه وجود داشته باشد.هر مرام و مسلک دیگری داشته باشی باز باید همین حال را دریابی که گذشته و آینده اصلا وجود ندارند.یادم می آید در کلاس درس دبیرستان فرهنگ به دانش آموزان همین را می گفتم و از آنها می خواستم فریب ساعت را نخورند که بسی راهزن است جون به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد و ساخته انسان برای مفهوم کردن زندگی است اما خود مقهور آن شده است.می گفتم انسان وقتی متولد می شود می میرد.اصلا هرچه شروع می شود همان لحظه به پایان می رسد.شروع و پایان به هم گره خورده است.این واقعیتی است که در زندگی همه ما خودنمایی می کند کافی است به شروع و پایان تحصیلات نگاه کنیم به تعبیر زیبای ادب پارسی چون چشم بر هم زدنی گذشت.تمام زندگی و هستی همین گونه است.بعدها یکی از شاگردان همان مدرسه و از دوستان خوبم به من گفت عبارتی به همین مضمون در قابوسنامه دیده است که علی می گوید انسانها در زمان تولدشان می میرند.به عبارتی ما همه یک لحظه زنده ایم پس سعی کنیم از این لحظه بیشترین بهره را ببریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:46  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در پست قبلی از دیدار با دکتر محمدی گرگانی گفتم.در ادامه بخشی از صحبتهای ایشان را می آورم.در مسیر برگشت بحث به مسائل جامعه ایران رسید سه نکته ای که ایشان همیشه روی آن تاکید داشت یکی مساله تغییر فرهنگی در جامعه ایران است.می گفت روشنفکران و مردم ما امور را ساده می کنند تا سریع آن را حل کنند.ما گمان می کنیم با تغییر در ساختار سیاسی همه چی درست می شه.به همین دلیل همه مشکلات را در ساخت قدرت می بینیم در حالیکه بخش زیادی از تغییرات اساسی نیازمند بازسازی فرهنگی است.نکته دوم لزوم توجه به خود است.بسیاری از ما درحالی که خودسازی نکرده اند به فکر ساختن جامعه هستند ونکته سوم هم ضعف کار جمعی است و در کار جمعی همه می خواهند هژمون شوند.برام جالب بود این استدلال را سومین بار بود که در یک ماه گذشته می شنیدم.دکتر یزدی و مهندس سحابی نیز به این مساله اشاره کرده بودند.سپس بحث به قبل از انقلاب و سازمان مجاهدین کشید که ایشان اسیب شناسی خوبی از آن دوران دارد به ویژه درباره ... معتقد بود که از خودخواهی افراد سوء استفاده می کرد تا بتواند خودش را به عنوان یک قهرمان معرفی کند.مساله ای که متاسفانه در جامعه ما بعضا مشاهده می شود. نکته دیگری که در این میان مطرح شد بحث از حس پیشتاز بودن و در نوک پیکان تاریخ قرار گرفتن بود و با تاکید توام با تواضع می گفت چه دلیلی دارد تا ما در نقطه تکامل تاریخ بایستیم و همه ما را بشناسند.و دائم تاکید می کرد بر خودسازی و دوری از شهرت و خودپرستی.به هر تقدیر دیدار پر ثمری بود زیرا چنین انسانهایی کمک می کنند تا همیشه راهنمایی برای گم نکردن راه وجود داشته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 22:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در زندگی خیلی از ما همیشه لحظاتی به وجود می آید که از جستجوگری در راه حقیقت ناامید می شویم و احساس می کنیم رسیدن به یقین کاری دشوار است.شاید چون فکر می کنیم هدف از هر رفتنی رسیدن است.اما به نظر من در عرصه اندیشه ورزی مهم تلاش برای رسیدن به حقیقت است.البته آشکار است منظور من نوعی لاقیدی در عرصه نظر نیست بلکه داشتن دغدغه برای رسیدن به حقیقت است.انسان باید برای رسیدن تلاش کند اما نباید انتظار رسیدن داشته باشد.نفس جستجو ارزشمند است.چنین انسانی صاحب درد است.به قول شاملو کوه با نخستین سنگ زاده شد و انسان با نخستین درد.این دلهره و اضطراب از هزاران آرامش یقین آلود که از روی جهل باشد برتر است.چو بید بر سر ایمان خود لرزیدن ارزشی دارد که قابل مقایسه با فخر فروشی یقین آلودگان نیست.راسل وقتی می خواست بمیرد خانم خبرنگاری بر بالین او حاضر شد و از او پرسید حال که در آستانه مرگی اگر رفتی و متوجه شدی که خدایی هست چه می کنی؟آیا از این که تمام عمر ملحد بوده ای پشیمان نمی شوی؟راسل می گوید این خدایی که شما می گویید عادل است؟پاسخ مثبت می شنود پس می گوید ملالی نیست.چون من تمام عمرم را به جد مصروف حقیقت گرایی کرده ام اما به خدا نرسیده ام.به خداوند عادل خواهم گفت یا باید ادله وجودت را آنقدر قوی می کردی که من بپذیرم یا باید مرا به گونه ای می آفریدی که این ادله را بپذیرم.به واقع این استدلال راسل چکیده ای از زندگی روندگان راه حقیقت است.به هدف نباید اندیشید بلکه به جد باید به دنبال حقیقت بود در همه عمر.حتی هنگامی که به حقیقت رسیدی باز باید در آن تردید کنی تا همیشه رونده باشی.راستی چرا عارفان لحظه ای درنگ نمی کردند و جهان را همیشه نو به نو می دیدند و مستانه می گفتند:لا تکرار فی التجلی!!   

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:21  توسط مجید حاجی بابایی  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم برم توچال.نمی دانم چرا تا ظهر به تاخیر افتاد و نهایتا ساعت دوازده حرکت کردم.در طی مسیر سعی کردم موضوعی برای فکر کردن پیدا کنم تا به اون فکر کنم.در ذهن خودم موضوعات زیادی رو مرور کردم.می خواستم به انتظار فکر کنم و زوایای مختلفش را مورد بررسی قرار دهم.از اینکه وقتی منتظر پیامی هستی زمان خیلی دیر می گذره ولی تا چشم به هم می زنی ساعتها و روزها گذشته است.با خودم می گفتم چه زود دیر می شه!!!داشتم به انتظار دیجیتال فکر می کردم و زمانه حافظ!مقایسه می کردم که آیا email و gazzag زیباتر است یا نسیم و باد صبایی که حافظ از آن یاد می کند.شاید روزی مفهوم انتظار با واژههای دیگری پیوند بخورد.در افکار پراکنده خود غوطه ور بودم که ایستگاه نخست تله کابین را رد کردم و یک لحظه به زمانهای دور و نه چندان دور رفتم.وقتی که عاشق کوهنوردی بودم و خاطرات آن هنوز هم برام جذاب است به گونه ای که نام این وبلاگ را از روستایی در مسیر پیاده روی از کوههای تهران به شمال عاریت گرفته ام.شاید در آینده درباره آن سفر به یادماندنی بنویسم.و باز هم یاد دکتر محمد محمدی گرگانی افتادم.وقتی چند سال پیش(حدودا پنج سال) با ایشان و اعضای گروه جلسات قران قرار کوه در همین مسیر گذاشتیم.دکتر محمدی رو شاید اکثریت بشناسید از فعالان ملی-مذهبی که قبل از انقلاب عضو مجاهدین خلق بوده و بعدها از آنها جدا شد.جلساتی دارد که در آن با کمک سایر شرکت کنندگان قران را تفسیر می کند.من به جلسات ایشان می رفتم و روزگار خوشی بود.آن کوهنوردی هم در ذهن من حک شده است.در میانه راه چند بار به دکتر محمدی و مشی آرام و با متانت او اندیشیدم.احساس می کردم دلم برای او و جلسات قرانش تنگ شده.به یاد آوردم که چگونه انسانیت و انسان دوستی را در عمل ثابت می کند.

جاده خاکی رو تا ایستگاه دو رفتم ولی نمی دانم چرا دوست داشتم جلوتر برم.همیشه تنهایی در کوه را دوست داشتم واز سکوت کوهستان احساس آرامش خاصی پیدا می کنم.با خودم کاغذ و خودکاری برده بودم به همین دلیل وقتی چیزی از ذهنم می گذشت آن را روی کاغذ می نوشتم شاید روزی در مقاله ای یا گفتاری به کارم آید.با خودم تکرار می کردم از ایمان سرودی بسازیم برای رهایی و بعد فکری دیگر.چند بار میانه راه می خواستم برگردم اما هربار به امیدی بالا می رفتم.تا نزدیکیهای ایستگاه پنج رفتم که به یکباره چشمم به مردی جا افتاده افتاد که با آرمش به پایین می آمد و او کسی نبود جز دکتر محمدی گرگانی.یک لحظه تعجب کردم واقعا عجیب بود امروز چند بار در طی مسیر به او و حرفها و منشش فکر کرده بودم خیلی دلم می خواست که یکبار دیگر با او صحبت کنم.احساس می کنم کسی است که بسیار از اخلاقش درس گرفته ام.یکبار با یکی از دوستان که گرایشات چپ مارکسیستی دارد برای مصاحبه به منزل آقای عمویی رفتیم و برای اینکه آقای عمویی راحت سخن بگوید وقتی مرا معرفی کرد گفت:ایشان برای ما مثل دکتر محمدی گرگانی برای شما قبل از انقلاب است.اعتراف می کنم با اینکه می دانم آن دوست از محبت زیاد این تمثیل را به کار برد بسیار خوشحال شدم.من چنین نیستم اما خیلی دلم می خواهد اینگونه باشم.دکتر محمدی واقعا مصداق غریبه آشنا است.کوهی از علم و تواضع است که جوانان او را کمتر می شناسند و نخبگان بیشتر.افراد زیادی را می شناسم که اینگونه هستند.عرفان شخصیشان نمی گذارد دنبال شهرت و کسب نام بروند.در شهر خودمان همدان هم تعدادی از عالمان اینچنین را می شناسم.یاد شریعتی به خیر درباره علامه شوشتری می گفت:کوهی از علم درخرابه های شوش نشسته است.واین مصداق گمنامان اندیشمند این دیار است.آنها که نمی خواهند "شو من" باشند.

با ایشان گرم گفتگو شدم و اجازه خواستم تا من هم برگردم و بقیه مسیر را با ایشان باشم.بعد از گفتگو از احوالات شخصی بحث به جامعه ایران و تحولات آن رسید.موضوعات متعددی طرح شد از جمله مناسبات حاکم بر مجاهدین خلق و فرهنگی که در آنجا بود و امروز هم همه به نوعی از آن رنج می برند.برای اینکه مطلب طولانی نشود این بخش مطلب را در پست بعدی می آورم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:14  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در چند روز گذشته مایل بودم تا نکاتی دیگر از عرصه اندیشه و نظر را با دوستان در میان بگذارم.به ویژه اینکه در مکاتبه با یکی از دوستان مطالب خوبی بین ما درباره هستی،آفرینش انسان و مهم تر از همه حقیقت گرایی رد و بدل شد.این دوست عزیز می گفت که نگاهش به هستی فلسفی است و سعی نموده تا حقیقت گرا باشد.نا خودآگاه یاد دیداری با مصطفی ملکیان افتادم.وقتی چند سال پیش چند نفر از شاگردان دبیرستانی که در آن درس می دادم را برای آشنایی و گفتگو پیش ایشان بردم.یکی از روزهای سرد پاییز سال ۸۱بود.وقتی بچه ها خودشان را معرفی کردندامیر حسین گفت خدا پرست هستم.بعد از پایان گفتگو و موقع خداحافظی خدا پرست خواست تا استاد نصیحتی و توصیه ای کند و ملکیان بی درنگ گفت قبل از اینکه خداپرست باشی حقیقت پرست باش.این گفته دوستم که "حقیقت گرا" است مجددا مرا به تامل واداشت که واقعا چقدر ما "حقیقت گرایی"را بر هر منفعت و مصلحتی ترجیح می دهیم؟راستی چرا حقیقت پرستی بر خدا پرستی مقدم است؟آیا جز این است که دربند عقیده بودن انسان را از درک حقیقت محروم می کند و حتی درک ما از خداوند را ناقص می نماید؟و متاسفانه اکثر ما عقیده پرستیم.به شکل پیشینی عقیده ای را می پذیریم و بعد به دنبال توجیه آن می رویم.می خواهیم آنجه را پذیرفته ایم عقلانی جلوه دهیم.به همین دلیل راه گفتگو نیز بسته می شود و ما نمی توانیم از اندیشه هم آگاه شویم و بهره بریم.به نظرم برای رهایی از چنبره خرافات و چرخه بسته عقب ماندگی باید در حد توان خود برای اولویت حقیقت گرایی بر هر عقیده ای تلاش کنیم.بسیاری از کشمکشهای بیهوده در عرصه سیاست و اندیشه امروز ایران را باید در همین مساله ریشه یابی کرد.ما کمتر آماده شنیدنیم و بیشتر در زمان گفتگو مشغول آماده کردن جواب بر اساس دریافت های پیشینی خود هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

...گفتم به هر تقدير ما باید كوتاه بياييم، زيرا شنيديم كه در همين زمان برخي از دوستان در حال جمع‌آوري امضاء براي انحلال تحكيم وحدت مي‌باشند. اين مساله براي ما كه مدت زماني طولاني را در اين مجموعه گذرانده بوديم سنگين آمد. به همين دليل اگر هر پيشنهادي در اين زمان مطرح مي‌شد قبول مي‌كرديم. به دوستان نيز گفتم اصرار بيش از اندازه بر مواضع هر چند تا يك ساعت ديگر جواب مي‌دهد اما ممكن است به نتايجي منجر شود كه پشيماني بعد از آن سودي ندارد. از طرف ديگر برخي از دانشگاههاي مهم و معتبر شهرستان‌ها نيز فعال شدند و شروع به رايزني نمودند. به ویژه بچه‌هاي انجمن اصفهان در اين زمينه پيشقدم بودند، آنها پيشنهاد 3 ـ 4 ، 1 ـ 1 را معقول و منطقي مي‌دانستند. به همين دليل آن را به شدت پيگيري مي‌كردند. داور نظري نهايتاً پذيرش اين پيشنهاد را منوط به امضاي پروتكل بين نمايندگان طرفين دانست. آقاي رضوي فقيه و مهدي حبيبي متن پروتكل را امضا كردند و نهايتاً به اين تركيب رضايت دادند.

نشست از اين لحظه كه ساعت حدوداً 2 بعد از نيمه شب بود رسماً آغاز شد و آقايان عبدالله مومني ، و خانم سميرا صدري به عنوان اعضاي هيات رئيسه انتخاب شدند. در خصوص اينترنتي شدن جلسات راي‌گيري شد و راي لازم را اخذ كرد. سپس نشست وارد دستور كار برگزاري انتخابات شوراي مركزي گرديد. 5 كانديداي فراكسيون كه قبلاً نام آنها آمد معرفي و اعلام شدند و حالا نوبت ما بود كه كانديداها را معرفي كنيم. از اين لحظه ما بايد جلسه فراكسيوني داشته باشيم زيرا تا قبل از آن اصلاً در اين خصوص صحبت نكرده بوديم. با كمال ناباوري ديدم كه دوستان از من مي‌خواهند كه كانديدا شوم. من نيز بسيار ناراحت و عصباني بودم، به همين دليل با عصبانيت از ساختمان بيرون رفتم و گفتم من نمي‌خواهم اين اشتباه را مرتكب شوم و وارد دفتر تحكيم وحدت شده تا كم كاري‌ها به پاي ما نوشته شود، درگيري لفظي شديدي بين من و دوستان در گرفت، اما شرايط رو به سمتي رفت كه چاره‌اي جز قبول نماند. همين مساله براي سعيد رضوي فقيه نيز پيش آمد و او نيز كانديداي طيف ما گرديد. دو نفر ديگر آقايان امير معتمدي از دانشگاه تهران و مهدي مومني از دانشگاه منابع طبيعي گرگان بودند. وقتي اسامي طيف ما اعلام شد، بلافاصله ولوله‌اي در سالن ايجاد شد، آقاي عبدالله مومني از رياست جلسه استعفا داد. اول علت آن را نفهميديم، اما متوجه شديم آنها انتظار اين اسامي را در ليست ما نداشتند و افراد ديگري را در ذهن خود تصور مي‌كردند. آنها مي‌گفتند اين شوراي مركزي كفه‌اش به نفع شما سنگيني مي‌كند و كمي تعداد شما را افرادتان جبران مي‌كنند! به همين دليل آنها تصميم گرفتند هر پنج كانديداي خود را عوض كنند!؟ جل الخالق! اين همه جلسه و فراكسيون 10 ساعت گفتگو و مشورت و انتخاب پنج نفر. حالا هر پنج نفر نيز عوض مي‌شوند حتي يك نفر يا دو نفر از آنان نيز باقي نمي‌مانند؟ و همين باعث شد بعضي بگويند برخي با برخي تباني كرده‌اند تا اين تركيب اعلام شود و 5 نفر انتخاب شده حذف شوند، شايعه‌اي بود، اما حقيقت آن را خدا مي‌داند!؟ بلافاصله در عرض چند دقيقه 5 كانديداي جايگزين اعلام شدند 4 نفر اصلي آقايان علي افشاري، مهدي اميني زاده، رضا دلبري و عبدالله مومني و 1 نفر علي البدل اكبر عطري. ما نيز به جاي امير معتمدي رضا حجتي را معرفي كرده و به اين ترتيب راي‌گيري آغاز شد. در عرض چند دقيقه كسي نفهميد چه اتفاقي افتاده، فقط در گوشه‌اي از سالن آرام و خندان داور نظري در حال صحبت كردن با رضا حجتي بود، و او را متقاعد مي كرد كه كانديدا شود و به او گفت كه به سمت محل نشست حركت كند. در حاليكه همه براي انتخابات آماده مي‌شدند، داور نظري محكم ايستاده بود كه كانديداها بايد حاضر باشند. او مي‌دانست تنها كسي كه نمي‌تواند بيايد شخصي است كه در بندرعباس است و گرنه ما بقي مي‌توانند تا چند دقيقه ديگر در نشست حاضر شوند. واقعاً جاي تعجب بود كه در چنين فشار عصبي اين فكر چگونه به ذهن او خطور كرده است. اما ديگر شرايط به گونه‌اي نبود كه خيلي روي اين مساله بتوان مانور داد وگرنه به نتيجه مي‌رسيد. در اينجا آن گونه كه انتظار مي‌رفت، پايان بازي را ما رقم زديم. يعني كسي نتوانست براي ما كانديدا معرفي كند، بازي پيچيده داور نظري اردبيلي در ساعات پاياني به گونه‌اي بود كه وقتي نشست به پايان رسيد از يكديگر مي‌پرسيدند چه اتفاقي افتاده است؟  واقعاً كسي نمي‌دانست چه اتفاقي افتاده؟ اما همه مي‌دانستند كه داور نظري نه تنها خواهان فروپاشي تحكيم نيست و ماموريتي در اين زمينه ندارد بلكه مي‌خواهد شوراي مركزي‌اي قوي تشكيل شود، آنهم در شرايطي كه كسي بر كسي عقيده خود را تحميل نكند. شوراي مركزي تحكيم وحدت در چنين فرآيندي البته با جزئيات بيشتر بسته شد. اما آيا تمام اين بازيها و جريانات با بسته شدن شوراي مركزي بسته خواهد شد؟ اين پرسشي است كه پاسخ آن را گذشت زمان مشخص خواهد كرد. اما يك نكته از هم اكنون مشخص است و آن اينكه تا رسيدن به يك نقطه قرار، اين پرونده در دفتر تحكيم وحدت گشوده خواهد ماند...(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:23  توسط مجید حاجی بابایی  | 

 بیش از نیم قرن است که شانزدهم آذر در یاد و نام دانشجویان ایران زمین مانده است.هیج سالی نیست که خاطره آن شهامت و دلیری گرامی داشته نشود.سال گذشته به این مناسبت در چند دانشگاه سخنرانی کردم.پرسشی که سعی داشتم به آن پاسخ دهم این بود: چرا ۱۶ آذر ماندگار شد اما ۱۳ آبان نشد؟با این که هر دو علی الظاهر هدفی مشترک که مبارزه با آمریکا بود داشتند؟همین مطلب را 13 آبان در دانشگاه اصفهان گفتم و بحثهای جدی ای در سالن سخنرانی ایجاد کرد.

امسال می خواهم از زاویه ای دیگر جنبش دانشجویی را مورد بررسی قرار دهم.این هفته سه سخنرانی دارم.روز دوشنبه ۱۴ آذر در دانشگاه چمران اهواز از رادیکالیسم نظری کور در خدمت فاشیسم خواهم گفت و تفاوت برخی سخنان به ظاهر رادیکال که در نهایت پرداختن به زندگی شخصی و نوشتن نامه های عاشقانه را باعث می شود با عمل قهرمانانه سه آذر اهورایی نشان خواهم داد.قصد دارم نشان دهم چگونه یکی در خدمت انسان و دموکراسی است و دیگری خودآگاه یا نا خودآگاه در خدمت استبداد و فاشیسم .در دانشگاه خرمشهر ازچگونگی سیاست ورزی در شرایط دشوار خواهم گفت و با تکیه بر جزوه امیر پرویز پویان با عنوان ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا از شرایط جامعه ایران و ضرورت سیاست ورزی قانونی و اصلاح طلبانه دفاع خواهم کرد.روز سه شنبه در دانشگاه صنعتی اصفهان سیر تاریخی جنبش دانشجویی را به بحث خواهم گذاشت.

امیدوارم بتوانم با قرار دادن تجربیات گذشته و آموخته های تئوریک در چارچوبی هدفمند گامی کوچک در شناخت بهتر جنبش دانشجویی ایران بردارم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 22:41  توسط مجید حاجی بابایی  | 

قرار بود تا برخی وقایع تحکیم در ۱۸ ماه گذشته را در قالب خاطراتم یادآوری کنم.متاسفانه به دلیل مشغله زیاد بین آن فاصله افتاد.مطالب را از اردیبهشت ۱۳۸۳ دانشگاه خواجه نصیر شروع کردم.تا آنجا نوشتم که بحث بر روی نفرات و ضرورت حضور ما در شورای مرکزی مطرح شد.اما ادامه آن:

...شرايط بسيار بغرنج و حساسي بود از يك طرف ما مايل بوديم كه هرچه سريعتر نشست به نتيجه برسد و لو اينكه ما در تركيب شوراي مركزي نباشيم از سوي ديگر نيز نمي‌خواستيم به همين راحتي ميدان و بازي را به كساني واگذار كنيم كه از قبل براي ما تصميم گرفته‌اند. مي‌خواستيم خود تصميم بگيريم و حرف نهايي را در مورد بودن يا نبودنمان و همچنين چگونگي بودنمان را خودمان بزنيم. فشار رواني و عصبي شديدي به مجموعه وارد شده بود، كوچكترين اشتباه و لجاجتي مي توانست صحنه هاي تاسف باري بيافريند،به هم اين دليل مديريت گفتگو و حفظ آرامش مهمترين فاكتوري بود كه سعي در رعايت آن داشتيم. بسياري از شهرستاني‌ها عصباني بودند و با عصبانيت سخن مي‌گفتند و گمان مي‌كردند عامل همه نا به ساماني‌ها ما هستيم. مي‌گفتند الان ما را از اينجا بيرون مي‌كنند و نشست پايان يافته است. ما بايد نتيجه بگيريم. ما نيز مي گفتيم ما كه از صبح نشسته‌ايم، چه كساني فراكسيون را تا 9 شب به درازا كشيده‌اند؟ مگر از ساعت اتمام مجوز و نشست خبر نداشته‌اند؟ بعد از اندكي درنگ، حق را به جانب ما مي‌دادند. در اين ميان داور نظري اصرار داشت كه جلسه شوراي مركزي با حضور، رضوي فقيه، مومني، امين‌زاده و خود او تشكيل شود و در آنجا بحث شود و سعي كنند به توافق نيز برسند. ابتدا سعي كردند از تشكيل جلسه خودداري كنند، و بيشتر از فشار دانشجويي استفاده نمايند به همين دليل برخي از دانشجويان را كه بيشتر عصباني بودند به بيرون هدايت كرده و آنها نيز برخوردهاي متناسب با آن شرايط را داشتند اما بچه‌ها با آرامش و صبوري همه حرف‌ها را تحمل مي‌كردند و فقط يك نكته را تكرار مي‌كردند، مي‌گفتند جلسه شوراي مركزي تشكيل شود، توافق شود 10 بر صفر شوراي مركزي بسته شود، ما داخل سالن نشست مي‌آييم و به هر كانديدايي كه شما بگوييد راي مي‌دهيم. دانشجويان به خصوص شهرستاني وقتي اين نكته را مي‌شنيدند به فكر فرو مي‌رفتند. نهايتاً بعد از كلي گفتگو، قرار شد كه من از طرف سعيد رضوي فقيه 6 به 4 را به دوستان بگويم و نظر مثبت آنها را بگيرم. اين توافقي بود كه سعيد انجام داده بود، اما به محض اينكه من اين را گفتم، همگي مخالفت كردند و بر 5-5 يا 10ـ هيچ تاكيد نمودند. از آن طرف متين مشكين كه واقعا در صداقت و دلسوزي او اندك ترديدي نيز ندارم به شدت متلاطم و ناراحت بود و سعي مي‌كرد به هر طريق ممكن مجموعه را به نتيجه برساند. او به من گفت 3 ـ 4 ـ در اصل يك ـ يك در علي البدل، من نيز پذيرفتم. با داور نظري و سعيد رضوي فقيه نيز پيشنهاد را مطرح كردم و گفتم به هر تقدير ما بايد كوتاه بياييم، زيرا شنيديم كه در همين زمان برخي از دوستان در حال جمع‌آوري امضاء براي انحلال تحكيم وحدت مي‌باشند. اين مساله براي ما كه مدت زماني طولاني را در اين مجموعه گذرانده بوديم سنگين آمد...(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 21:7  توسط مجید حاجی بابایی  | 

چهار شنبه شب ساختمان شماره ۱۲۵ خیابان ویلا حال و هوای دیگری داشت.دکتر معین در ابتکاری جالب از وبلاگ نویسان حامی خود در جریان انتخابات دعوت کرده بود تا در جلسه ای دوستانه شرکت کنند.اهمیت موضوع از این قراره که در ایران سیاستمداران فقط موقع انتخابات یاد نیروهای اجتماعی می افتند و پس از آن دچار فراموشی مقطعی می شوند.اما اینبار خبری از رای و انتخابات نبود.برای من که تازه وبلاگ نویسی را شروع کرده ام شرکت در این جلسه جالب بود چرا که کمتر در جمعی متفاوت از فعالین سیاسی به این شکل حضور داشته ام.نکته مهم این بود که همه نفس گرد هم آمدن در عالم واقعی را مفید می دانستند چرا که فقط به صورت مجازی همدیگر را می شناسند و همین فرصت خوبی برای شناخت بیشتر است.اما در کنار آن تاکید داشتند که تنها هدف باید جمع شدن باشد و نه چیزی بیشتر.من در ابتدا تصور درستی از این حرف نداشتم اما استدلال حاضران مرا متقاعد کرد که نفس دور هم جمع شدن نخستین و آخرین هدف چنین اجتماعاتی باید باشد.واقعا جای شما خالی بود در شرایطی که در سخنرانیهای دانشگاه تعداد کمی برای گوش کردن حاضر می شوند در اینجا تعداد قابل توجهی برای گفتگو آمده بودند.و چقدر راحت و بی پرده پوشی سخن می گفتند. به معنی واقع کلمه گفتگو در جریان بود کسی سعی نمی کرد اندیشه خود را به دیگران تحمیل کند فقط حرف خود را می زد.به عبارت بهتر با صدای بلند فکر می کردند.دقیقا همان کاری که در وبلاگ صورت می گیرد از اندیشه هم آگاه می شویم و  کاملا آزادانه از دیگری می آموزیم و می آموزانیم.تکرار این نوع جلسات می تواند الگوی خوبی برای جوانان به ویژه جریانهای دانشجویی باشد تا فارغ از حس غلبه پیدا کردن با هم گفتگو کنند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:0  توسط مجید حاجی بابایی  | 

وقتی مطلب قبلی در مورد تحکیم را می نوشتم فکر نمی کردم انتخابات بدون حضور فراکسیون دمو کراسی خواه برگزار شود.ولی متاسفانه شد و در اقدامی شک برانگیز افرادی را به عنوان شورای مرکزی معرفی کردند.این انتخابات خلاف توافقات قبلی بود.در گفتگویی که با ایلنا داشتم این مساله را توضیح دادم:

عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت، گفت: اگر دوستان عجله نمي‌‏كردند و بر توافقات صورت گرفته نزد سه حَكم يعني آقايان دكتر يزدي، هاشم آغاجري و تقي رحماني پايبند بودند، به طور قطع امروز شاهد حل اختلاف‌‏ها و تحكيمي قانوني و قدرتمند بوديم.
مجيد حاجي‌‏بابايي در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا" با ابراز تأسف از اين كه طيف مدرن به نظرات سه حَكم و توافقات صورت گرفته، هيچ توجهي نكرده‌‏اند، گفت: به نظر مي‌‏رسد عده‌‏اي براي ايجاد شكاف در بدنه دفتر تحكيم وحدت بسيار عجله دارند.
وي تصريح كرد: بر اساس روال گذشته از دوستان مي‌‏خواهم تا نظرات سه داور محترم را ملاك عمل خود قرار دهند و مجدداً بحث انتخابات شوراي مركزي را پيش بگيرند كه خير و سلاح مجموعه همين است وگرنه دفتر تحكيم وحدت تضعيف و دچار اضمحلال خواهد شد.
حاجي بابايي ادامه داد: دوستان بايد بدانند تضعيف و اضمحلال دفتر تحكيم وحدت به نام آنها ثبت خواهد شد و اين مساله به هيج وجه از داوري افكار عمومي پنهان نخواهد ماند.
عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت، گفت: از آقايان دكتر يزدي, هاشم آقاجري و تقي رحماني مي خواهم با توجه به اين كه فراكسيون دموكراسي خواه ملي بر اساس نظرات آنها منتظر حل اختلاف ميان فراكسيون‌‏ها هستند، نظر صريح خود را درباره تحولات رخ داده، بيان كنند تا اين تشكل بيش از اين دچار ضعف و سستي نشود و افرادي كه قصد دارد بخش‌‏هايي از هويت تحكيم را نفي كنند، شناخته شوند.
حاجي بابايي اظهار داشت: در چند ماه گذشته تلاش ما بر اين استوار بود تا بدنه دفتر تحكيم وحدت بيش از اين تجزيه نشود و شوراي مركزي تحكيم بتواند نماينده اكثريت انجمن هاي اسلامي دانشجويان سراسر كشور باشد.
وي افزود: انتخابات شب گذشته كه بر دفتر تحكيم وحدت تحميل شد، پروژ‌ه‌‏اي است كه در چند سال گذشته سعي در ايجاد فاصله بين انجمن ها داشت كه به وقوع پيوست.
کوروش جعفری نیز دلایلش برای رسمی نبودن نشست را در گفتگو با ایلنا بیان کرد.هنوز هیچ چیز مشخص نیست فقط می دانم اقدام روز پنجشنبه گام دیگری به سوی اضمحلال دفتر تحکیم وحدت بود.کاش دوستان در فراکسیون مدرن فریب برخی دروغها را نخورند و با گفتگوی مجدد شورای مرکزی ای متشکل از تمام طیفهای اتحادیه انتخاب کنند در غیر این صورت از آنان به نیکی نام برده نخواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:16  توسط مجید حاجی بابایی  | 

سه روز گذشته مسافر بودم.گفته بودم قصد دارم کارهای نیمه تمام رو به پایان برسانم.اما بعضی وقتها شرایطی پیش می آید که چاره ای نداری جز اینکه  وارد صحنه شوی.جمعی از دوستان در دفتر تحکیم وحدت فراکسیونی به نام دموکراسی خواه ملی بنیاد نهاده اند.من از روز نخست در کنار دوستان بودم.ولی در یک ماه گذشته ارتباط کمتری با ایشان داشتم.بعد از اینکه توافق شد تا چهار نفر از شورای مرکزی تحکیم از این فراکسیون باشد من کمتر درگیر ماجرا شدم چون مطمئن شدم که اتفاق خاصی نخواهد افتاد.اما متاسفانه برخی افراد عضو دفتر سعی کردند تا در فراکسیون اختلاف افکنی کنند.به همین منظور دو نفر را که مستعد بودند از فراکسیون جدا کردند و به آنها قول شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت دادند به شرط اینکه هفت رای از پانزده رای فراکسیون را جدا کنند.آنها هم درصدد این اقدام بر آمدند.

از روز دوشنبه وقتی شنیدم قصد دارند تا فراکسیون را از تحکیم حذف کنند دوباره تلاش خودم را شروع کردم.روز سه شنبه رفتم اراک و با بچه های علوم پزشکی جلسه تشکیل دادیم.متاسفانه دروغهای بزرگی به ایشان گفته شده بود.در جلسه ای سه ساعته بسیاری از حقایق برای ایشان آشکار شد و دو -سه نفری از ایشان که می خواستند از فراکسیون جدا شوند برگشتند.روز چهارشنبه به کرمانشاه رفتم ودر جلسه فراکسیون شرکت کردم.سالار میرزا بیگی دبیر انجمن اسلامی دانشگاه رازی بانی تشکیل این جلسه بود و انصافا یکی از بهترین اعضای فراکسیون است.او بر اساس اصول و آرمانی که دارد فعالیت می کند و علی رغم وعده هایی که به او دادند لحظه ای سستی به خرج نداد و کاندیدای شورای مرکزی از طرف فراکسیون را نیز با اکراه پذیرفت و هنوز هم جواب قطعی نداده.در کرمانشاه به غیر از سه دانشگاه بقیه اعضا حاضر بودند.جلسه تا شب ادامه داشت.قرار شد فراکسیون کاندیداهای خود برای شورای مرکزی را معرفی کند.چهار نفر انتخاب شدند که پس از امضای میثاق نامه به نشست تحکیم معرفی خواهند شد.بعد از جلسه به همدان برگشتم و الان از کهن دیارم در حال نوشتنم.

خوشبختانه تا الان که این سطور را می نویسم فراکسیون مدرن از خود عقلانیت به خرج داده و منتظر گفتگو با فراکسیون است و فریب برخی دروغها را نخورده است.هر چند که اگر اقدامی خلاف توافقات انجام دهند باعث و بانی اضمحلال دفتر تحکیم وحدت خواهند شد و برای همیشه این مدال را با خود حمل خواهند نمود.ولی فکر می کنم کسی تمایل به دریافت این مدال نداشته باشد.باید منتظر ماند و میزان عیار عقلانیت دوستان را سنجید.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 11:55  توسط مجید حاجی بابایی  |