تبليغاتX
خورتاب

خورتاب

گوهر معرفت آموز که با خود ببری.......................که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

۲۹ دی ماه امسال مصادف است با یازدهمین سالروز درگذشت شادروان مهندس مهدی بازرگان.کسانی که با جریانات نیم قرن اخیر تاریخ ایران آشنایی دارند می دانند که او یکی از چهره های تاثیر گذار این دوران است.وی تمام زندگی خود را صرف مبارزه با استبداد با تکیه بر معارف دینی نمود.او نیز چون همه مسلمانان آزاده به شعار توحیدی لا اله الا الله استناد می کرد.در باب اندیشه بازرگان نکته های بسیاری گفته شده است.به ویژه بعد از سخنرانی ایشان در آخرین سالهای حیاتشان،درباره هدف بعثت انبیا بسیاری را اعتقاد بر این است که او در اصول اندیشه خود تجدید نظر کرده است.در این میان سخنرانی دکتر سروش در مراسم هفتمین روز درگذشت مهندس با عنوان "او به اسم بازرگان بود،نه به صفت"بازتاب گسترده ای داشت. چکیده سخن سروش این بود که بازرگان در سالهای پایانی عمر از اندیشه دخالت دین در سیاست و حکومت دست کشید و به نظریه ایشان نزدیک شده است.سخنرانی در حسینیه ارشاد-دی ماه 1382

شاید درک آخرین نظریات مهندس بازرگان و پیوند آنها با اندیشه های گذشنه اش کمی دشوار باشد.اما تلاش برای فهم آن بسیار زیبا و دلنشین است.در دی ماه سال ۱۳۸۲ بانیان مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد از من نیز جهت ایراد سخن دعوت کردند.شاید این سخنرانی از خاطره انگیز ترین سخنرانیهای من بود.باید در جلسه بزرگداشت مردی سخن می گفتم که بین دیانت و عقلانیت را جمع کرده و حکومت دموکراتیک را بهترین نوع حکومت دینی می دانست.به همین دلیل سعی کردم درباره موضوعی سخن بگویم که درباره آن بحثهای جدی شده است.چرا که من همیشه از دیدگاه شادروان بازرگان درباره دین بهره ها  برده و می برم.این سخنرانی را باید در حضور بیش از دو هزار انسان فرهیخته و اندیشمند ارائه می کردم.از این منظر سعی کردم آنچه را از بازرگان آموخته ام در این سخنرانی بیاورم و در عین حال دفاعی از آخرین سخنرانی مهندس و پیوند آن با سایر اندیشه های ایشان داشته باشم.می توانم بگویم از سال ۱۳۷۰ که وارد دانشگاه شدم اندیشه های دکتر سروش را با دقت و وسواس پی گری می کردم و از آبان ۱۳۷۰ که نخستین شماره نشریه "کیان"منتشر شد این نشریه را به طور مرتب می خواندم.حتی بعضی وقتها یک شماره را چند بار می خواندم.وقتی سخنرانی دکتر سروش  درباره بازرگان را نخستین بار خواندم  دربست پذیرفتم.در آن سالها به شدت متاثر از دکتر سروش بودم.اما رفته رفته در قضاوتم از قضاوت دکتر سروش درباره  مهندس بازرگان تجدید نظر کردم و در نهایت جرات کرده و آن را در حسینسه ارشاد بیان کردم.سعی کردم تا نشان دهم  رویکرد بازرگان به دین در تمام زندگیش در یک گفتمان و پارادایم مشخص سیر کرده و گسست آنگونه که دکتر سروش می گوید عمیق و بنیانی نیست.

متن آن سخنرانی را ویرایش و تنظیم کردم و بهار ۱۳۸۳ در نشریه توقیف شده آفتاب منتشر شد.اینک به مناسبت یازدهمین سالگرد در گذشت آن اندیشمند دیندار، متن کامل و ویرایش شده آن سخنرانی را خدمت شما عزیزان تقدیم می کنم و امید دارم با نقد خود مرا دربرداشتن گامهای بعدی برای شناخت بیشتر نظرات اندیشمندان نوگرای مسلمان یاری نمایید:

پيش درآمد                                                                                                                                               

        عرض سلام و ارادت دارم خدمت يكايك خانم‌ها و آقايان. گرامي‌مي‌دارم ياد و خاطره شادروان مهندس مهدي بازرگان را و بسيار خوشوقتم از اينكه اين افتخار نصيب من  شد تا در مجلسي كه به ياد نماد روشنفكري  و دينداري ايران تشكيل گرديده سخن بگويم. از بزرگان حاضر در مجلس نيز عذر خواهي و كسب اجازه مي‌كنم. به تعبير مولانا

چون به صاحبدل رسي خاموش نشين           و ندر آن حلقه مكن خود را نگين

ور بگويي شكل استفسار گو                          با شهنشاهان تو مسكين وار گو

بنده نيز مسكين وار نكاتي را عرض مي‌كنم.

         در اين جمع دو نسل سخن گفتند، نسل اول كساني بودند كه قبل از انقلاب حركت خود براي مبارزه با ديكتاتوري و استبداد را آغاز كردند و هزينه‌هاي بسياري نيز در اين راه متحمل شدند. نسل ديگر كساني بودند كه از دهه 50 تا پيروزي انقلاب اسلامي‌باليدند و در جريان تداوم انقلاب با ديدگاهها و روشهاي متفاوت به راه خويش ادامه دادند. اما من به عنوان يك نسل سخن مي‌گويم. نسل سوم انقلاب اسلامي. نسل سوم از زمان مبارزه با استبداد و ديكتاتوري حكومت پهلوي. نسلي كه در هيچ يك از وقايع مهمي‌كه در گذشته به وقوع پيوسته، حاضر نبوده و از فراز تاريخ، و بر اساس يادداشتها، خاطرات و نوشته‌هاي به يادگار مانده سخن مي‌گويد. از اين منظر من سعي مي‌كنم دريافت و برداشت خودم در خصوص مهندس بازرگان را اعلام كنم و در اين فرصت محدود آن را در يك“چارچوب تحليلي” قرار دهم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:49  توسط مجید حاجی بابایی  | 

امسال هم مثل سالهای گذشته بعد از نشستن نخستین برف شهروندان تهرانی از نقاط مختلف به توچال آمدند تا در شادی ریزش برف مدتی شادکام باشند.باز هم طبق معمول برای دیدن این شادی و برخورد نزدیک با این پدیده اجتماعی به میان مردم رفتم.واقعا چقدر بده که زمینه برای شادی و تفریح مردم محدود است.کاش می شد در سال چندین بار مردم برف بازی جوانان در ولنجکاز خانه های خود بیرون بیایند و به صورت دسته جمعی شادی کنند. در جشن های دسته جمعی مدارا و تحمل افراد جامعه بالا می رود و کارهایی که در شرایط طبیعی باعث دلخوری می شود در چنین شرایطی هیچ انگاشته می شود.

ماشینهایی که رد می شدند آماج حملات مردم قرار می گرفتند اما کسی اعتراض نمی کرد.اگر به دلیل لغزندگی ماشینها به یکدیگر می خوردند خیلی زود با یک لبخند ماجرا تمام می شد.در کمتر مواقعی شهروندان را می توان اینگونه شاد و با گذشت دید.رفتاری که بی تردید در صورت تکرار در جامعه نهادینه می شود ولی متا سفانه امکان تکرار آن کم است یا اصلا وجود ندارد.

اما از چهره های تکراری اینگونه مراسمات حضور پررنگ پلیس و نیروهای ل÷لیس در کنار شادی جوانانباس شخصی است که مردم رابه صورت سازماندهی شده پراکنده می کنند و مانع تجمع آنها می شوند.نمی دانم اگر این نیروها در اسپانیا بودند و در جشن گوجه فرنگی کشاورزان شرکت می کردند چه واکنشی نشان می دادند.یکی نیست به اینها بگوید جشن در تمام دنیا توام با بیرون آمدن از رفتار و رسومات معمول است و انسانها دوست دارند تا لحظاتی قوانینی که خود به وجود آورده اند را نادیده بگیرند و به زمان ما قبل قانون برگردند.در زمان جشن نوعی تعلیق قانون پدید می آید و در عوض اخلاقی کاملا انسانی جانشین آن می شود.جشن و شادی دسته جمعی نه تنها باعث انبساط خاطر شهروندان می شود یلکه کارکردهای بزرگ اجتماعی دارد و تساهل و روا داری را می آموزد و در کنار آن ضرورت توجه به قانون را باعث می شود چون انسان نمی تواند همیشه در حالت جشن باشد.به همین دلیل بازگشت به گذر روزمره زندگی در ذیل قانون کاملا اختیاری انتخاب می شود.به هر تقدیر امیدوارم تا ذهن خلاق ایرانی بتواند مناسبتهای شاد دیگری برای جشن های همگانی و دسته جمعی پیدا کند که در این زمانه افسرده ملت سخت نیازمند شادی است.   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 3:26  توسط مجید حاجی بابایی  | 

شاید رسم قربانی کردن از دیرپا ترین سنت های بشر باشد.در اکثر آیین ها و مذاهب انسانی این رسم در قالب داستانی نمادین بازنمایی شده است.ریشه این قربانی کجاست؟آیا وحشت مشترکی که در خاطره ازلی آدمیان از کشته شدن هابیل به دست قابیل مانده است این رسم را باعث شده است؟یا آنگونه که در ادیان ابراهیمی بدان پرداخته اند "عشق"ریشه این نماد است؟به عبارتی ترس از نفرت یا کشش انسان به محبت؟ریشه در کجاست؟پرسش سختی است و دلیری بسیار می طلبد تا آدمی بگوید "نظر" من این است.به همین دلیل واقعا نمی دانم در این مورد چه می اندیشم.اما مایلم تا یکی از بهترین دیدگاهها (از نظر من بهترین)را در اینجا معرفی کنم. بیشترین شاید نام "کیرکگور"عارف و متاله دانمارکی قرن نوزدهم را شنیده باشید.او شوریده حالی بود که از دریچه عشق به ایمان رسید و سعی کرد تا هستی را بر اساس ایمان و رابطه "فرد" با "تو" و نه "او" تبیین کند.در کتاب زیبا و خواندنی "ترس و لرز"(که به زیبایی توسط دکتر عبدالکریم رشیدیان به فارسی برگردانده شده است) کیرکگور به پرسش از کار ابراهیم می پردازد و سعی می کند تا راز بزرگی ابراهیم به عنوان پدر ایمان را دریابد.اما روایت او از داستان ابراهیم و اسحاق(در میان مسلمانان اسماعیل) چنان شور انگیز و اندوهناک است که در پاره ای مواقع به ساختار شکنی مذهبی نزدیک می شود و فقط شخصیت شورانگیز و مومنانه نویسنده است تا تو را متقاعد کند که این جملات تراوشات ذهن وروان فردی مومن است.

او سعی می کند تا آن بخش از روند رفتن به قربانگاه را دریابد که دیگران به آن کم توجهند.مسیری که ابراهیم از خانه تا قربانگاه(کوه موریه)طی کرد.به راستی در این سه روز چه در ذهن ابراهیم گذشت؟آیا هرگز دچار تردید نشد؟آیا اسحاق بعد از اینکه دریافت پدرش می خواهد او را بکشد هیچ مقاومتی نکرد؟آیا در آن لحظه او ایمان داشت؟چگونه ایمان خود را نگه داشت؟آیا آنگونه که کیرکگور می گوید او به فرزندش تمام حقیقت را نگفت و خود را در چشم او سیاه کرد تا ایمان او را حفظ کند؟در حالیکه اسحاق خدای ابراهیم را به کمک می طلبید ابراهیم زیر لب همان خدا را برای فرمانی که به او داده است ستایش می کرد.درست مانند عاشقی که خود را در چشم معشوق سیاه می کند تا آن شعله را در دل خود نگه دارد.کیرکگور که این بخش از داستان را شبیه زندگی خود و عشقش به رگینا می داند که او را رها کرده است.در چند فراز زیبا این کشمکش ابراهیم و اسحاق را نشان می دهد.او می نویسد:

وقتی کودک باید از شیر گرفته شود مادر پستان خویش سیاه می کند،زیرا شرم آور است که وقتی پستان بر کودک ممنوع است پستان لذیذ باشد.بدین گونه کودک گمان می کند که پستان دیگرگونه شده اما مادر همان است،و نگاهش همچون همیشه عاشقانه و مهربان.خوشا به حال کسی که به وسیله ای وحشتناک تر برای از شیر گرفتن کودک نیاز نداشته باشد.

و ابراهیم داشت.او ایمان خود را مخفی کرد تا ایمان فرزندش  رادر آخرین نفسهایش پاسداری کند!!به راستی در این سه روز بر ابراهیم چه گذشت؟اما مردم داستان ابراهیم را به گونه ی دیگری تعبیر می کنند.آنها لطف خداوند را در بخشیدن دوباره اسحاق به ابرهیم ستایش می کنند و همه ی ماجرا را فقط آزمونی می دانند.یک آزمون-این واژه می تواند از چیزی بزرگ یا کوچک حکایت کند.اما کل ماجرا به همان سرعت که نقل می شود سیری می شود:بر اسبی راهوار می نشیند و در چشم به هم زدنی به موریه می رسند و بی درنگ گوسفند را می بینند.فراموش می کنند که ابراهیم بر چارپایی کند راه می پیمود،و مدتی بایست تا هیزم آورد،اسحاق را ببندد و کارد را تیز کند.

او سعی می کند رنج بزرگی که ابراهیم در این مسیر تحمل کرد را نشان دهد تا مردمان بدانند چرا او شهسوار ایمان است.و براستی تحمل این رنج جز از عشق بر می آید؟و آیا باز چیزی بالاتر از قربانی کردن فرزند می تواند عمق این عشق را به تصویر بکشد؟شاید یکی از دلایلی که عارفان در تصویر عشق مفهوم جانبازی را وارد کرده اند همین است.عاشق برای آرمانش تا پای جان می ایستد وگرنه دروغ می گوید.عشق بی قربانی دروغ است.هر آنچه مانع رسیدن است باید قربانی شود و قربانی پیوسته است آنگونه که شب در روز قربان می شود. ختم کلام با این اشعار زیبای مولوی بلخی به جاست. درباره  عاشقی که دیگران او را از رفتن باز می دارند و  هشدار می دهند که جانت خواهد ستاند و عاشق رندانه و زیبا به آنها می گوید:

گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می‌دانم که هم آبم کشد
هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب
گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم
گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون
خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب
من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او
دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می‌کوبم چو گل
گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین
چون زمین وچون جنین خون‌خواره‌ام تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام
شب همی‌جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ
من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم
گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش
گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می‌پرورد
گاو موسی دان مرا جان داده‌ای جزو جزوم حشر هر آزاده‌ای
گاو موسی بود قربان گشته‌ای کمترین جزوش حیات کشته‌ای
برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها
یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر 

وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:33  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در سه ماه گذشته فشار زیادی بر انجمن های اسلامی دانشجویان وارد شده است.فشارهایی که پیش بینی آنها کار سختی نبوده و ادامه و تشدید آن نیز دور از انتظار نیست.اما یک نکته وجود دارد و آن پرسش از ناتوانی انجمن ها در واکنش به این گونه اقدامات است.اگر همین اتفاقات چهار سال پیش رخ می داد شاید اجتماعات کم نظیری در دانشگاه شکل می گرفت. ولی امروز بعد از هر رخدادی فقط یک مصاحبه یا بیانیه در محکومیت اینگونه اقدامات منتشر می شود و سپس همه فراموش می کنند که اصولا انجمنی وجود داشته است.ساده ترین دلیل این است که بگوییم انجمن ها پشتوانه دانشجویی خود را از دست داده اند و به دلیل عدم برقراری ارتباط با بدنه دانشجویی دغدغه هایشان دغدغه دانشجویان نیست.به همین دلیل در مواقعی که با تهدید رو برو می شوند دانشجویان به کمک آنها نمی آیند.یا می توان به محافظه کار شدن کوشندگان دانشجویی و بالا رفتن هزینه فعالیتهای سیاسی اشاره کرد.

 به نظرم مساله کمی پیچیده تر از این قضایا است.در حال حاضر انجمن ها با بن بستی استراتژیک روبرو هستند.در حال حاضر از تعریف جایگاه خود در دانشگاه عاجزند و نمی توانند رابطه خود با قدرت مستقر را مشخص کنند.دفتر تحکیم در سه سال گذشته آرام آرام به سوی تحقیر و تقبیح قدرت حرکت کرده است و بیشتر به سوی نوعی فعالیت غیر رسمی گام برداشته است.به گونه ای که در سه سال گذشته دفتر مشخصی نداشت و جلسات آن خارج از محیط دانشگاه برگزار می شد.اما انجمن ها در کنار بحران دفتر تحکیم به حیات خود به صورت رسمی ادامه دادند.ولی بعد از انتخابات ریاست جمهوری به بن بست رسیده اند.یکی از دلایلی که من معتقد بودم انجمن ها نباید وارد بحث تحریم انتخابات گردند دقیقا همین وضعیت بود.به یاد دارم در آن دوران از دوستانم می پرسیدم اگر احمدی نژاد رییس جمهور شد شما جه می کنید؟آیا از این دولت برای فعالیت خودتان تقاضای بودجه و دفتر می کنید؟اگر معتقد به از میان رفتن مشروعیت نظام هستید و با تحریم می خواهید اندک باقی مانده را نیز بستانید فردا نمی توانید در جارچوب این ساختار و قانون فعالیت کنید.دوستان!! با قاطعیت می گفتند فعالیت رسمی بر غیر رسمی هیچ مزیتی ندارد.حالا تمام آن پیش بینی ها به وقوع پیوسته و انجمن های اسلامی در برابر این پرسش قرار گرفته اند که در ارتباط با دولت جدید و به طور کلی حکومت چه استراتژیی را باید اتخاذ کنند؟شعار دوری از قدرت به قدری دستمالی و بی محتوی گشته که دیگر خریداری ندارد و در بهترین حالت نحوه تبیین آن ایدئولوژیک شدن رابطه با حکومت را باعث شده است به گونه ای که کوشندگان دانشجویی امروز نمی توانند با بخش هایی از قدرت مانند مجلس و وزارت علوم که قبلا می توانستند ارتباط داشته باشند ارتباط برقرار کنند.در چنین شرایطی انجمن ها بودجه رسمی مصوب در ردیف بودجه دانشگاه دارند طبیعی است که نتوانند بین آن رسمی بودن و این ژست اپوزیسیون رابطه برقرار کنند.این بن بست و پارادکس کلید فهم وضعیت فعلی انجمن های اسلامی است.یا باید در راهی که در پنج سال گذشته طی شده تجدید نظر صورت گیرد یا کوشندگان دانشجویی فعالیت غیر رسمی را بر رسمی ترجیح دهند و برای تحقق ایدههایشان ار راههای دیگری در دانشگاه فعالیت کنند.این حداقل انتظاری است که در چارچوب پرنسیب سیاسی از دانشجویان می توان انتظار داشت.از قدیم گفته اند شتر سواری دولا دولا نمی شود.اما گویا در حال حاضر برای عده ای می شود.از طرفی پایان مشروعیت ساختار ساسی را اعلام می کنند و از سوی دیگر دست به دامان همان ساختار برای مجوز برنامه ها می شوند.تا وقتی این بن بست شکسته نشود هر روز انجمن های اسلامی با بحرانی جدید مواجه می شوند و چون تکلیف خود را نمی دانند توانایی واکنش و بسیج دانشجویان را ندارند.درب انجمن قفل می شود اما هیچ واکنشی مشاهده نمی شود.انجمن هایی تعلیق شده اند اما واکنش مناسب که باعث تجدید نظر شود صورت نگرفته است.آیا این نتیجه ای جز بن بست پیش گفته انجمن ها است؟

شاید توجه به دلایل بیانیه ای که توسط جمعی از دانشجویان دگر اندیش دانشگاه مشهد درباره عدم شرکت در انتخابات انجمن اسلامی این دانشگاه صادر شد بتواند برای آنان که هنوز از پاکی و صداقت دانشجویی برخوردارند درس آموز باشد.انجمن های اسلامی در حال حاظر باید بمانند و به عنوان تشکلی صرفا دانشجویی نه چیزی فراتر از آن اقدامات حداقلی را در شرایط فعلی سازماندهی کنند.آنان که به شیوه های دیگر می اندیشند برای ایجاد حاشیه امنیت به دور خود اخلاقا نمی توانند انجمن های اسلامی را سپر بلا قرار دهند.این نهایت دوری از آزادگی است.پس تا دیر نشده اعضای انجمن های اسلامی باید به جمع بندی ای شفاف و دقیق از گذشته برسند و با حفظ روحیه انتقادی و دانشجویی بحرانی که گریبانگیر انجمن ها شده است را مدیریت کنند.با رودربایستی و تعارفات معمول فقط زمان از دست می رود و هر روز انجمن های بسیاری دچار بحران و نهایتا تعلیق یا انفعال می گردند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 20:42  توسط مجید حاجی بابایی  | 

بسیار ی از مفاهیمی که با "وجود" انسان ارتباط دارند وقتی می خواهند از انتزاع خارج شوند و وضعیتی انضمامی پیدا کنند باید حتما "متعلق"ی برای خود جستجو کنند.باید مشخص شود که در ارتباط با چه شخصی یا شی ای یا کدام حالت و وضعیت قرار دارند.اما به گمان من دوست داشتن از آن دسته مفاهیم "وجودی"است که بدون متعلق هم می توان آن را فهمید.شاید اصلا بهتر باشه نخست در درون خودت این حس رو جستجو کنی و بعد دنبال متعلقش بگردی!!بعضی وقتها توی ذهن خودت احساس می کنی یکی را خیلی دوست داری ولی نمی دونی کیه و کجاست!!این حس عمیق دوست داشتن در درون انسان زندانی است تا وقتی که از قفس آزاد شود.وقتی آزاد شد چه کارها که نمی کند.اصلا تمام اتفاقات بزرگ بشر وقتی رخ داده که این قفس شکسته شده.ممکن است بپرسی خب این حس را باید برای مردمی که دوستشان داریم آزاد کنیم.اما من می گویم.دوست داشتن انسان اوج فضیلت است اما همه دوست داشتن نیست.به عبارتی این همه دوست داشتن هست و اینها دوست داشتن نیست.به قول دکتر شریعتی:و اين عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدميان می شناسند. که آدميان عشق زن را می شناسند و عشق زر را و عشق جاه را؛ و آنچه با من است؛ نه؛ آنچه من با اويم با تمامی اين رنگ ها بيگانه است. عشقی است به معشوقی که از آدميان است؛ اما افسوس که نيست. معشوق من چنان لطيف است که خود را به بودن نيالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود...شاید این خیلی ایده الیستی به نظر بیاد.اما اینجا به هیچ عنوان گذار از عالم خاکی نیست.چرا که از زیستن در این خاکدان گریزی نیست.بلکه مراد تن ندادن به منطق دنیاست.کسی باید که خود باشد.به تعبیر حنیف نژاد در چشم دیگران زندگی نکند.می گویی آیا باید کسی را دوست داشت که وجود ندارد؟خواهم گفت نه!!بعضی وقتها انسان نمی داند چه چیزی را دوست داره به همین دلیل به هر چیزی دل می بنده اما بعد از مدتی از آن دل زده می شود و پی دوست داشتن!!دیگری می رود.اما اگر در درونت یه چیزی یا یه شخصی رو که نمی شناسی دوست داشته باشی راحت تر می توانی اونو در میان انبوه انسانها و... بشناسی.به عبارت دیگر دوست داشتن یه حس درونیه نخست باید آن را به کف آورد و بعد به دنبال متعلقش گشت. تعلق بعد از وجود يک حس است.اما معمولا بر عکس عمل مي کنند.شاید خیلی شاعرانه به نظر برسد اما حقیقت دوست داشتن چیزی جز این نیست.انسان نمی تواند هر لحظه به چیزی دل ببندد.این مبتذل کردن مفهوم دوست داشتن است.نخست باید بدانیم چه چیز را دوست داریم.آنگاه برای دوست داشتنش اقدام کنیم...نمی دانم توانستم بگویم چه می خواهم بگویم یا نه؟در هر صورت دوست داشتن یک حس عمیق درونی و وجودی(اگزیستانس)است.آن را پاس داریم و بیهوده مصرفش نکنیم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 0:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

امشب هوای تهران زیبایی خاصی دارد.نم نم باران حس عجیبی را باعث می شود.اگر به این باران تصنیفی با صدای استاد شجریان را بیافزایید همه چیز برای لذت بردن از این فضا آماده می شود.قصد داشتم تا امشب برم کوه.برفهای سفید مثل حریر آدم رو برای رفتن دعوت می کنند.اما ناگهان وقتی شجریان با صدای آسمانیش مدام تکرار می کرد:داد داد عارف با داغ دل زاد .به یکباره از پنجره اتاقم چشمم به زندان اوین افتاد و با خود گفتم:داد داد گنجی با داغ دل زاد. و گویی غمی بر دلم نشسته باشد ناخود آگاه گریه کردم .به ویژه وقتی چند صدای رعد بزرگ همه چیز را به لرزه در آورد.بر خود لرزیدم از این همه فراموش کاری ما ایرانیان.یک روز قهرمانی می سازیم و فردا که در بند گرفتار آمد فراموشش می کنیم یا حداکثر برای برخی خودنماییها از آن بهره برداری می کنیم.چرا این همه رنج و عذابی که گنجی تحمل کرده شوری بر نمی انگیزد.مگر او همان کسی نیست که هر روز روزنامه ها را می خریدیم و حریصانه به دنبال نامش می گشتیم تا ببینیم کدام گوشه تاریک خانه را روشن کرده است.اما اکنون ما مانده ایم و خاطراتی که بند پای ما برای حرکت گشته است به جای اینکه امید بیافریند یاس ایجاد کرده است.به راستی کجای کار مشکل دارد؟او به چه می اندیشد؟هرگز فراموش نمی کنم وقتی در نقد ایدئولوژی اندیشی شریعتی سخن می گفت و نسل ما را دعوت به زندگی می کرد در دلم به او می تاختم و گمان می کردم که لیبرالی است که دموکراسی را بی هزینه می خواهد مثل بسیار کسانی که می بینیم و می شناسیم.حاضر نیستند تا کوچکترین حرکتی برای رهایی خود انجام دهند فقط شعار می دهند و امید کاذب می آفرینند تا در ادامه آن یاس عمیق پدید آید.اما گنجی مردانه و شجاعانه عمل کرد.دیگران را به زندگی و شاد بودن دعوت کرد و خود رنج و مرارت را انتخاب کرد.او گرچه جان خسته خود را در رنج قرار داد اما نسل ما را زندگی کردن و زنده بودن آموخت.حیف که ما فراموش کاریم واز قدیم در فرهنگ ما گفته اند هر که از دیده برفت از یاد رفت.به همین دلیل سلاطین "انوشبرد" می ساختند و مخالفان خود را در آن جای می دادند.اما نسل ما باید نشان دهد که زمانه دیگر گون شده است  و آنچه را دوست دارند از یاد نمی برند و به نشان پاسداشت مردانگی که گوهری کم یاب است در هر کجا که می توانند نام او را تکرار می کنند.

بنشین به یادم شبی تر کن از این می لبی//که یاد یاران خوش است//یاد آور این خسته را کاین مرغ پربسته را//یاد بهاران خوش است//مرغی که زد ناله ها در قفس هر نفس//عمری زد از خون دل نقش گل بر قفس یاد باد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//ای بلبلان چون در این چمن وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید//چون بر دمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//عارف اگر در عشق خود جان خسته بر باد داد//بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد//داد،داد،عارف(گنجی)با داغ دل زاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:15  توسط مجید حاجی بابایی  | 

بچه های انجمن دانشگاه صنعتی اصفهان امسال جشن با شکوهی برای شب یلدا برگزار کردند.از من هم برای شرکت در این جشن دعوت شده بود.از آنجا که به جشن های باستانی و ملی ایران بسیار علاقمند هستم این دعوت را پذیرفتم و به اصفهان رفتم.واقعا جشن با شکوهی بود بیش از ششصد نفر در سالن حاضر بودند و طولانی ترین شب سال را با شادی در کنار یکدیگر بودند.نخستین بخش برنامه سخنرانی من بود.با توجه به ترکیب جمعیتی و همچنین برای اینکه فرصت بیشتری برای شادی دانشجویان باشد سخنرانی کوتاهی انجام دادم و نتوانستم خوشحالی خود را پنهان کنم که در پنج سال پیش امکان برگزاری جشن ها و شادی های اینچنین در دانشگاه فراهم نبود اما خوشبختانه امسال در بسیاری از دانشگاههای ایران این شب اسطوره ای را جشن گرفته و بار دیگر بخشی از هویت ایرانی که مبارزه با غم است را به نمایش گذاشته اند.

همچنین از این گفتم که بدلیل حمله اقوام وحشی به ایران، فرهنگ شادزیستن ایرانیان جای خود را به غم داده است به گونه ای که امروز ما برای عزاداری آداب و رسوم بسیاری داریم اما برای شادی نه.دریغ از آهنگهای ملی که در روز جشن و شادی همه با هم آن را زمزمه کنند.در حالی که به یاد آوردم در کتاب طبری وقتی از مردم ستمدیده ایران که در کوفه کارگری می کردند و در قرن دوم هجری مسجد کوفه را می ساختند یاد می کند می گوید.مردم ایران بسیار شاد هستند و در هنگام کار همه با هم آواز می خوانند.کجاست آن آوازها؟و آرزو کردم تا جوانان ما با بازگشت به فرهنگ ملی ایران زمین تمام جشن های باستانی را احیا کنند و آن را به عنوان بخشی از هویت خود به یاد آورند.متاسفانه در سالیان اخیر به دلیل غفلت از آنچه خود داریم غرب کعبه آمال و آرزوی بسیاری گشته است.در حالیکه فرهنگ ایران سرشار از آموزه هایی برای درس گرفتن است.فراموش نکنیم کوروش نخستین منشور حقوق بشر در جهان را نوشت.در پایان دوباره از دانشجویان خواستم تا سایر جشن ها را نیز زنده کنند تا  ایران بار دیگر در زمره سرزمین های شاد در آید.چنین باد.   

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 23:0  توسط مجید حاجی بابایی  |