تبليغاتX
خورتاب

خورتاب

گوهر معرفت آموز که با خود ببری.......................که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

در چند روز گذشته براي چندمين بار كتاب "مكالمات" نوشته كنفسيوس را مي خواندم.از ويژگيهاي اين نوع كتاب ها اين است كه ،هر بار خوانده مي شوند نكته اي نو در آنها يافت مي شود. گرد كهنگي و تكراري بودن بر آنها نمي نشيند.فصل يكم اين كتاب درباره مرد آزاده است.ويژگي هاي مهمي را براي كسي كه مي خواهد به مقام آزادگي برسد بر مي شمارد.نكته قابل توجه اين است كه همه كساني كه تاريخ از آنان به بزرگي و جوانمردي و پاكي نهاد نام برده است همين معاني را با واژگاني ديگر بيان كرده اند.گويي كه در نهايت همه پويندگان "راه راست" به يك آبشخور مي رسند هر چند "آن"نامهاي متفاوتي داشته باشد.آنچه راكنفسيوس مي گويد ، علي و محمد نيز بيان كرده اند.در اوستا و "ذمه پده "بودا هم مي توان نشاني از آنها يافت.در عرفان سرخپوستي نيز اين معاني به شكل ديگري بيان شده است.آيا اين جز نشاني بر اين است كه انجام و سرانجام بشر يكي است و "فضايل انساني" آشكار و شناخته شده است.فقط كمي بايد درنگ كرد و با دقت بيشتري نگريست.به ويژه تامل در كردار و گفتار آزاده مردان را بايد جدي گرفت.يكي از ويژگيهاي مهمي كه براي مرد آزاده گفته اند عمل به آن چيزي است كه مي گويد.ديگران را به امري هدايت مي كند كه خود آنرا مي پسندد. به تعبير فيلسوفان اخلاق، "قاعده زرين" همين است.لذا عجيب نيست وقتي مي بينيم آنان كه از روزگاران گذشته تا كنون مورد احترام و اقبال بوده اند بر اساس اين قاعده زندگي كرده اند.البته اين زندگي زاهدانه نيز بسيار دشوار است.چون امكان دارد در زمان"حال" اين نوع رفتار ديده نشود و عده اي به دروغ راهي را حقيقت نشان دهند و ديگران را فريب دهند .مگر در زمان بني اميه "علي" را بر منبر لعن نمي كردند؟و انگاه كه عمر بن عبدالعزيز لعن علي را منع كرد فردي فرياد زد كه نماز بي لعن علي درست نيست.اما امروز به فهرست اعلام كتب تاريخي مراجعه كنيد تا با موضوعي شگفت آور روبرو شويد.بسامد نام "علي"بيشتر است يا معاويه؟نبايد فراموش كرد جامعه در بطن خود نهايتا به "فضيلت" روي مي آورد.كنفسيوس مي گويد:مرد آزاده درين جهان درباره ي هيچ چيز ميل قطعي بي حد و يا كراهت و نفرت قطعي بي حد ندارد،همواره طرفدار راستي و نيكي است...مرد آزاده آنچه را مي خواهد انجام دهد پيش از بجا آوردن آن را به ديگران موعظه نمي كند،يعني آنچه را وعظ مي كند قبلا آن را در نفس خود بجا مي آورد...وي مقاصد خود را پيش از آنكه به ديگران باز نمايد در نفس خود به كار مي اندازد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:12  توسط مجید حاجی بابایی  | 

یکی از کارهای پژوهشی که انجام داده ام و خودم ازش خوشم میاد رساله فوق لیسانسم است که در سال ۱۳۷۷ از آن دفاع کردم.درباره مدرس است.البته با دیدگاه و رویکردی نوین.دوست خوبم الپر نظرات من درباره مدرس را می دانست.آذر ۱۳۸۲ از من خواست تا به مناسبت سالگرد شهادت مدرس مقاله ای برای صفحه اندیشه روزنامه یاس نو که او آنجا مشغول بود بنویسم.بخشی از رساله را که نظر مدرس درباره رابطه دیانت و قانون بود کپی کردم و به او دادم.مقاله منتشر شد.مقاله ای که به اعتقاد اهل فن خلاف دیدگاه رایج درباره مدرس است.

اما چرا این مطلب را نوشتم؟امروز به طور اتفاقی به مقاله ای برخوردم که یکی از نویسندگان مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه قم درباره مقاله من نوشته است.متاسفانه لینک مقاله خودم را پیدا نکردم.اما نقد نویسنده محترم را می توانید اینجا بخوانید.با این توضیح که ناقد محترم توجه کمی مبانی استدلال من داشته است.همچنین می توانم ادعا کنم تمام مکتوبات وسخنان مدرس را با دقت خوانده ام و آنچه در رساله آورده ام خلاف نظر ناقد محترم با احاطه کامل بر اندیشه مدرس است.در ضمن مطالبی که ناقد به مدرس منسوب کرده است از اساس با رویکرد آن فقیه آزاد اندیش عملگرا در تضاد است.

پی نوشت:این روزها بد جوری گرفتار کارهای عقب افتاده ام.حسابی ذهنم مشغول است و کاری از پیش نمی ره.نمونه اش همین پستی است که ملاحظه می کنید!!امروز عصر رفتم توچال قدم بزنم.یکهو به این پست فکر کردم و یادم آمد که مقاله مورد نظر را الپر وقتی من مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری بودم از من گرفت.پس قطعا باید قبل از سال ۸۲ باشد چون من سال ۱۳۸۱ از مرکز بررسیهای ریاست جمهوری آمدم بیرون.بله درست حدس زدید من اینجا بدلیل مشکلات کمی زمانها را قاطی کردم.مقاله مورد اشاره در روزنامه نوروز منتشر شد و مقاله ای که مورد نقد قرار گرفته با آن متفاوت است.هر چند هر دو از یک منظر رابطه سیاست و دیانت را مورد توجه قرار داده اند و هر دو درباره مدرس است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:48  توسط مجید حاجی بابایی  | 

یکی از مباحثی که در چند سال اخیر در جامعه رواج پیدا کرده است،سکولاریسم و نسبت آن با جامعه ایران است.پرسش از چیستی سکولاریسم و چگونگی تحقق آن، از موضوعات مهمی است که تا کنون پژوهشی عمیق و کاربردی درباره آن صورت نگرفته است.به نظرم یکی از کارهای خوب در این حوزه کتاب ارزشمند دکتر برقعی است که نشر قطره منتشر کرده است.سال ۸۳ مقاله ای در معرفی این کتاب در روزنامه شرق نوشتم که به دلیل گفتگویی که با یکی از دوستان درباره عرفی شدن داشتم مجددا مقاله را در اینجا می آورم.

070695.jpg

باشد که گفتگوی بیشتر پیرامون این نوع موضوعات ما را از در افتادن در چاه ویل حب و بغض های روانشناختی  و تاثیر عمیق آنها بر داوری معرفتی باز دارد.

يكى از بحث هايى كه همزمان با تجدد وارد جامعه ايران گرديد چگونگى تعامل «ديانت با سياست» بود، هرچند اين بحث به دليل خصلت اجتماعى اسلام، بسيار پردامنه و كهن است اما پيشينه آن در ايران به دوران معروف به باستان در تاريخ كشور مان برمى گردد. ولى رويكرد و منظر بحث در دوران جديد از ويژگى ها و خصلت هاى متمايزى برخوردار است. اين بار بحث از تعامل «ديانت با سياست» به نوعى تحت تاثير انديشه دولت مدرن و تحولات جوامع غربى قرار دارد. سيطره و هژمونى اين تاثير تا به حدى است كه گريز از آن امرى نزديك به محال است. آنچه كه در يك قضاوت كلى مى توان گفت ضعف بنياد هاى تئوريك مدافعان «سكولاريسم» در سال هاى گذشته بوده است. زيرا مدافعان «عرفى گرايى» بدون توجه به بستر اجتماعى داخلى آن، با ارائه قرائت واحد از عرفى گرايى از سنت و پتانسيل تئوريك غرب براى دفاع از انديشه هاى خود بهره برده اند.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:28  توسط مجید حاجی بابایی  | 

دی ماه هر سال یادآور یاد و خاطره مهندس مهدی بازرگان است.امسال به همت بنیاد شادروان بازرگان سیمناری علمی درباره آسیب شناسی اندیشه دینی در محل سالن کتابخانه حسینیه ارشاد برگزار گردید.دو روز سمینار فشرده با بهره وری خیلی بالا حاصل این تلاش بود.قصد داشتم تا گزارشی کامل از این همایش بنویسم ولی متاسفانه فرصتی پیش نیامد تا اکنون که قصد دارم گزارشی کوتاه از آخرین میزگرد این همایش ارائه کنم.آقای دکتر حاتم قادری آخرین سخنران این همایش بود.عنوان سخنرانی ایشان"سنجش سیر تکوینی آیات در باب آزادی"بود.به ادعای سخنران ایشان پروژه ای درباره قرآن را آغاز کرده تا آیات قرآن درباره آزادی را در بستر تاریخی مورد مداقه قرار دهد.چکیده استدلال ایشان این است که هر چه به سوی استقرار قدرت پیامبر پیش می رویم مشی ایشان سختگیرانه تر می شود و آیات از رواداری کمتری برخوردار می گردد.

دکتر قادری در چند سال اخیر سعی کرده تا با طرح برخی نکات در اجتماعات دانشجویی خود را روشنفکری سکولار و دگر اندیش نشان دهد و البته از سوی دانشجویان به خصوص اعضای دفتر تحکیم وحدت با استقبال مواجه شد.اما سخنان او بیشتر ترکیبی از مغالطه و فن بیان است تا اندیشه ای ناب و دقیق که قابلیت دفاع داشته باشد.دانشجویان که بیشتر بعد نوآورانه بودن برایشان مهم است و انتقادهای نهفته در آن، از این سنخ سخنان زود استقبال می کنند.هر چند که در نوآورانه بودن آن نیز تردید جدی وجود دارد چرا که قبلا همین سخنان را بسیاری از مستشرقان سالها پیش و به صورتی دقیق تر بیان کرده اند و فقط هنر قادری پیوند آن با مسائل روز است.

با طرح این مدعا از سوی ایشان میزگرد پایانی مراسم با حضور آقایان دکتر محمودی،دکتر آقاجری،دکتر قادری و استاد طهماسبی برگزار شد..نکته جالب ایراداتی بود که دکتر آقاجری و دکتر محمودی به ایشان گرفتند.دکتر محمودی با محتوای سخن ایشان کاری نداشت و فقط از لحاظ روش شناسی به ایشان ایراد وارد کرد و توضیح خواست که مبانی خود را در این مطالعه بیان کند.آقاجری نیز با تفکیک شان نبی و حاکم خواست که ایشان یک مورد بیاورد که پیامبر کسی را صرفا از موضع عقیدتی و ایمانی مورد هجوم قرار داده باشد. از طرف دیگر به لحاظ تاریخی نشان داد که این سخن حاتم قادری درست نیست و آیاتی مانند شورا در اواخر حیات پیامبر نازل شده است.قادری در دفاع از خود دائما می گفت من سیر کلی آیات را مد نظر دارم.ممکن است استثنائاتی باشد.بهر تقدیر قادری در این میزگرد مثل بحثهایی که درباره سکولاریسم درسیمای ج.ا.ا دارد نتوانست از اندیشه خود دفاع کند.گو اینکه فراموش کرده جمعی که در کنار او نشسته اند دانشجویان جوان دوره کارشناسی نیستند که فقط تایید کنند بلکه اساتیدی صاحب فن هستند که کوچکترین نکته ای را با ظرافت در می یابند.به همین دلیل بعضی وقتها چاشنی عصبانیت هم به سراغ استاد می آمد.یکی از دوستداران ایشان می گفت نمی تواند همه حرفش را بزند!!امنیت نیست.البته این بیشتر برای فرار از ناتوانی استاد در توجیه اندیشه هایش بود.کاش بچه های انجمن ها در برنامه های سخنرانی خود به خصوص موضوعات حساس افرادی با اندیشه های متفاوت را دعوت کنند تا کمکی به کشف یا نزدیکی بیشتر به حقیقت نمایند.این برای سخنران هم بهتر است چون با نقاط ضعف خود بیشتر آشنا می شود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:44  توسط مجید حاجی بابایی  | 

۲۹ دی ماه امسال مصادف است با یازدهمین سالروز درگذشت شادروان مهندس مهدی بازرگان.کسانی که با جریانات نیم قرن اخیر تاریخ ایران آشنایی دارند می دانند که او یکی از چهره های تاثیر گذار این دوران است.وی تمام زندگی خود را صرف مبارزه با استبداد با تکیه بر معارف دینی نمود.او نیز چون همه مسلمانان آزاده به شعار توحیدی لا اله الا الله استناد می کرد.در باب اندیشه بازرگان نکته های بسیاری گفته شده است.به ویژه بعد از سخنرانی ایشان در آخرین سالهای حیاتشان،درباره هدف بعثت انبیا بسیاری را اعتقاد بر این است که او در اصول اندیشه خود تجدید نظر کرده است.در این میان سخنرانی دکتر سروش در مراسم هفتمین روز درگذشت مهندس با عنوان "او به اسم بازرگان بود،نه به صفت"بازتاب گسترده ای داشت. چکیده سخن سروش این بود که بازرگان در سالهای پایانی عمر از اندیشه دخالت دین در سیاست و حکومت دست کشید و به نظریه ایشان نزدیک شده است.سخنرانی در حسینیه ارشاد-دی ماه 1382

شاید درک آخرین نظریات مهندس بازرگان و پیوند آنها با اندیشه های گذشنه اش کمی دشوار باشد.اما تلاش برای فهم آن بسیار زیبا و دلنشین است.در دی ماه سال ۱۳۸۲ بانیان مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد از من نیز جهت ایراد سخن دعوت کردند.شاید این سخنرانی از خاطره انگیز ترین سخنرانیهای من بود.باید در جلسه بزرگداشت مردی سخن می گفتم که بین دیانت و عقلانیت را جمع کرده و حکومت دموکراتیک را بهترین نوع حکومت دینی می دانست.به همین دلیل سعی کردم درباره موضوعی سخن بگویم که درباره آن بحثهای جدی شده است.چرا که من همیشه از دیدگاه شادروان بازرگان درباره دین بهره ها  برده و می برم.این سخنرانی را باید در حضور بیش از دو هزار انسان فرهیخته و اندیشمند ارائه می کردم.از این منظر سعی کردم آنچه را از بازرگان آموخته ام در این سخنرانی بیاورم و در عین حال دفاعی از آخرین سخنرانی مهندس و پیوند آن با سایر اندیشه های ایشان داشته باشم.می توانم بگویم از سال ۱۳۷۰ که وارد دانشگاه شدم اندیشه های دکتر سروش را با دقت و وسواس پی گری می کردم و از آبان ۱۳۷۰ که نخستین شماره نشریه "کیان"منتشر شد این نشریه را به طور مرتب می خواندم.حتی بعضی وقتها یک شماره را چند بار می خواندم.وقتی سخنرانی دکتر سروش  درباره بازرگان را نخستین بار خواندم  دربست پذیرفتم.در آن سالها به شدت متاثر از دکتر سروش بودم.اما رفته رفته در قضاوتم از قضاوت دکتر سروش درباره  مهندس بازرگان تجدید نظر کردم و در نهایت جرات کرده و آن را در حسینسه ارشاد بیان کردم.سعی کردم تا نشان دهم  رویکرد بازرگان به دین در تمام زندگیش در یک گفتمان و پارادایم مشخص سیر کرده و گسست آنگونه که دکتر سروش می گوید عمیق و بنیانی نیست.

متن آن سخنرانی را ویرایش و تنظیم کردم و بهار ۱۳۸۳ در نشریه توقیف شده آفتاب منتشر شد.اینک به مناسبت یازدهمین سالگرد در گذشت آن اندیشمند دیندار، متن کامل و ویرایش شده آن سخنرانی را خدمت شما عزیزان تقدیم می کنم و امید دارم با نقد خود مرا دربرداشتن گامهای بعدی برای شناخت بیشتر نظرات اندیشمندان نوگرای مسلمان یاری نمایید:

پيش درآمد                                                                                                                                               

        عرض سلام و ارادت دارم خدمت يكايك خانم‌ها و آقايان. گرامي‌مي‌دارم ياد و خاطره شادروان مهندس مهدي بازرگان را و بسيار خوشوقتم از اينكه اين افتخار نصيب من  شد تا در مجلسي كه به ياد نماد روشنفكري  و دينداري ايران تشكيل گرديده سخن بگويم. از بزرگان حاضر در مجلس نيز عذر خواهي و كسب اجازه مي‌كنم. به تعبير مولانا

چون به صاحبدل رسي خاموش نشين           و ندر آن حلقه مكن خود را نگين

ور بگويي شكل استفسار گو                          با شهنشاهان تو مسكين وار گو

بنده نيز مسكين وار نكاتي را عرض مي‌كنم.

         در اين جمع دو نسل سخن گفتند، نسل اول كساني بودند كه قبل از انقلاب حركت خود براي مبارزه با ديكتاتوري و استبداد را آغاز كردند و هزينه‌هاي بسياري نيز در اين راه متحمل شدند. نسل ديگر كساني بودند كه از دهه 50 تا پيروزي انقلاب اسلامي‌باليدند و در جريان تداوم انقلاب با ديدگاهها و روشهاي متفاوت به راه خويش ادامه دادند. اما من به عنوان يك نسل سخن مي‌گويم. نسل سوم انقلاب اسلامي. نسل سوم از زمان مبارزه با استبداد و ديكتاتوري حكومت پهلوي. نسلي كه در هيچ يك از وقايع مهمي‌كه در گذشته به وقوع پيوسته، حاضر نبوده و از فراز تاريخ، و بر اساس يادداشتها، خاطرات و نوشته‌هاي به يادگار مانده سخن مي‌گويد. از اين منظر من سعي مي‌كنم دريافت و برداشت خودم در خصوص مهندس بازرگان را اعلام كنم و در اين فرصت محدود آن را در يك“چارچوب تحليلي” قرار دهم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:49  توسط مجید حاجی بابایی  | 

بسیار ی از مفاهیمی که با "وجود" انسان ارتباط دارند وقتی می خواهند از انتزاع خارج شوند و وضعیتی انضمامی پیدا کنند باید حتما "متعلق"ی برای خود جستجو کنند.باید مشخص شود که در ارتباط با چه شخصی یا شی ای یا کدام حالت و وضعیت قرار دارند.اما به گمان من دوست داشتن از آن دسته مفاهیم "وجودی"است که بدون متعلق هم می توان آن را فهمید.شاید اصلا بهتر باشه نخست در درون خودت این حس رو جستجو کنی و بعد دنبال متعلقش بگردی!!بعضی وقتها توی ذهن خودت احساس می کنی یکی را خیلی دوست داری ولی نمی دونی کیه و کجاست!!این حس عمیق دوست داشتن در درون انسان زندانی است تا وقتی که از قفس آزاد شود.وقتی آزاد شد چه کارها که نمی کند.اصلا تمام اتفاقات بزرگ بشر وقتی رخ داده که این قفس شکسته شده.ممکن است بپرسی خب این حس را باید برای مردمی که دوستشان داریم آزاد کنیم.اما من می گویم.دوست داشتن انسان اوج فضیلت است اما همه دوست داشتن نیست.به عبارتی این همه دوست داشتن هست و اینها دوست داشتن نیست.به قول دکتر شریعتی:و اين عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدميان می شناسند. که آدميان عشق زن را می شناسند و عشق زر را و عشق جاه را؛ و آنچه با من است؛ نه؛ آنچه من با اويم با تمامی اين رنگ ها بيگانه است. عشقی است به معشوقی که از آدميان است؛ اما افسوس که نيست. معشوق من چنان لطيف است که خود را به بودن نيالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود...شاید این خیلی ایده الیستی به نظر بیاد.اما اینجا به هیچ عنوان گذار از عالم خاکی نیست.چرا که از زیستن در این خاکدان گریزی نیست.بلکه مراد تن ندادن به منطق دنیاست.کسی باید که خود باشد.به تعبیر حنیف نژاد در چشم دیگران زندگی نکند.می گویی آیا باید کسی را دوست داشت که وجود ندارد؟خواهم گفت نه!!بعضی وقتها انسان نمی داند چه چیزی را دوست داره به همین دلیل به هر چیزی دل می بنده اما بعد از مدتی از آن دل زده می شود و پی دوست داشتن!!دیگری می رود.اما اگر در درونت یه چیزی یا یه شخصی رو که نمی شناسی دوست داشته باشی راحت تر می توانی اونو در میان انبوه انسانها و... بشناسی.به عبارت دیگر دوست داشتن یه حس درونیه نخست باید آن را به کف آورد و بعد به دنبال متعلقش گشت. تعلق بعد از وجود يک حس است.اما معمولا بر عکس عمل مي کنند.شاید خیلی شاعرانه به نظر برسد اما حقیقت دوست داشتن چیزی جز این نیست.انسان نمی تواند هر لحظه به چیزی دل ببندد.این مبتذل کردن مفهوم دوست داشتن است.نخست باید بدانیم چه چیز را دوست داریم.آنگاه برای دوست داشتنش اقدام کنیم...نمی دانم توانستم بگویم چه می خواهم بگویم یا نه؟در هر صورت دوست داشتن یک حس عمیق درونی و وجودی(اگزیستانس)است.آن را پاس داریم و بیهوده مصرفش نکنیم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 0:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

با یکی از دوستان خوب و اهل اندیشه و نظر گفتگو می کردم.از او پرسیدم چرا اینقدر با احتیاط سخن می گوید و تا وقتی به اطمینان خاصی نرسیده برخی مطالب را نمی گوید.به عبارتی تقوای علمی بالایی را رعایت می کند.به این معنا که خلاف عده ای دیگر که از موضوعی هیچ نمی دانند ولی ساعتها درباره آن قلم فرسایی می کنند.موضوع گفتگو به ضرورت خودشناسی رسید و اینکه اغلب نمی دانیم که کی هستیم و چه می خواهیم به همین دلیل هر حرفی را می گوییم و هر استدلالی را اقامه می کنیم بدون اینکه به پیامدهای عملی آن توجه کنیم.شاید بتوان گفت نخستین معرفتی که جوینده راه حقیقت باید کسب کند "خودشناسی"است.سقراط همواره این جمله را تکرار می کرد "خودت را بشناس".تقریبا همه بزرگان تاریخ چه پیامبران و چه اندیشمندان فرهنگ های گوناگون بشری جمله ای در این باره دارند.

اما این خودشناسی چگونه صورت می گیرد؟اگر بپذیریم هدف ما از زندگی جستجوی حقیقت است رسیدن به ایده ها واندیشه های فردی بخشی از آن حقیقت است.یکی از راههای خودشناسی بررسی "خود"در عرصه عمل است.بسیاری از ما به گونه ای می اندیشیم و به گونه ای دیگر زندگی می کنیم.شناخت خود در عمل یکی از راههای مهم سنجش تعیین پایبندی به اصول حقیقت گرایی است.آیا آنگونه که می اندیشیم زندگی می کنیم؟

در این جا یک پرسش دیگر به وجود می آید و آن نقش جامعه در کنترل افراد است.چه بخواهیم یا نخواهیم جامعه با تمام محدودیت هایش "فرد"را در بر گرفته و انسانها زاده محیط اطراف خود هستند.بسیاری از سنت ها و رسوم غلط را روشنفکران و اندیشمندان به اقتضای اجتماعی زیستن رعایت می کنند.حال نسبت فرد "حقیقت گرا" با جامعه چیست؟این پرسشی است که در نوبتی دیگر به آن خواهم پرداخت.(برای رعایت حق کپی رایت: این نوشته حاصل گفتگو با دوستی عزیز و اهل نظر است).

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 8:27  توسط مجید حاجی بابایی  | 

با دوست عزیزی درباره زیستن در لحظه و حال سخن می گفتم و به این اندیشیدم چرا تمام بزرگان و اندیشمندان جهان آدمیان را به زیستن در حال دعوت کرده اند و گفته اند دم غنیمت شمار.مگر قرار نیست انسان رو به سوی آینده و حتی برتر از آن به دنیایی دیگر بیاندیشد.پس چرا علی رغم این، دعوت به دریافتن یک دم می کنند.گمان نمی کنم از مولوی در میان شاعران آخرت اندیش تر باشد اما همو هم می گوید:

هست هشیاری ز یاد ما مضی                                      ماضی و مستقبلت پرده‌ی خدا
آتش اندر زن بهر دو تا بکی پر گره باشی ازین هر دو چو نی
تا گره با نی بود همراز نیست    همنشین آن لب و آواز نیست

و خیام که استاد بهره بردن از دمست می گوید:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم                                   وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم

شاید چند دلیل بتوان برای زیستن در زمان حال ارائه کرد.یکی اینکه برای انسان اصل یکم آن چیزی است که به نام زندگی در جریان است.باید با واقعیت وجودی این زندگی بی واسطه ارتباط برقرار کرد و این همان چیزی است که جریان دارد و ما در درون آن قرار گرفته ایم.به قول دوست عزیزم:گاهی اوقات آنقدر فرد در خودش فرو می رود و آنقدر خودش را وابسته به تحلیل و تشریح ذهنی امور می کند که بدون اینکه متوجه باشد از واقعیت و جریان زندگی به دور می افتد .حتی گاهی آنقدر درگیر پیچیدگیهای امور و تحلیل ذهنی آنها می شود که قدرت لذت بردن را از دست می دهد.فرد دچار اشتباهات بزرگی نسبت به خودش و جامعه می شود.چون مهمترین ابزار شناخت را که "تجربه"هست از دست می دهد.

 این قطع تجربه از زندگی و توجه به تحلیل ذهنی امور بخشی از فراموشی زمان حال و آن چیزی است که جریان دارد.شاید خیام در اشعار زیر در نفی عقل نظر به همین معنا دارد:

برخیزم و عزم باده ناب کنم            رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می                        بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما            در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم

البته این بریدن از تجربه زندگی و غرق در ذهنیات شدن با گذر زمان پیچیدگیهای خاص خود را یافته است.روزگاری بود که این مساله دامن علم را هم گرفته بود و سد راه اندیشه بود چنانکه راسل درباره ارسطو می گوید او حتی برای گفتن اینکه دندان زنها از مردها کمتر است یکبار به دهان زنش نگاه نکرد بلکه با استدلال فلسفی!!این موضوع را تایید می کرد.در زمانه ما دیگر از آن شیوه ارسطویی خبری نیست اما به یقین شیوه زیست انسانها آنها را از تجربه مستقیم و بی واسطه زندگی محروم کرده است به همین دلیل دعوت به نوعی بازگشت به متن جاری وساری زندگی مخاطبان بسیاری پیدا می کند.

اما به نظرم همه دعوت به دم غنیمت شمردن این نیست نکته دومی که باید به آن توجه داشت کوتاه بودن حیات هستی است ونه فقط انسان.به عبارتی همه هستی در یک بازه کوتاه رخ نمون می شود و نهایت از میان می رود این همه بازی در این بازه شکل می گیرد.هر کس چه مذهبی چه ماتریالیست باید این واقعیت را وارد فلسفه زندگی خود کند.بدیهی است چنین نگرشی تا چه اندازه می تواند زیستن را دگرگون کند.اگر مذهبی باشی باید حال و لحظه را در یابی و به محض کوچکترین اشتباهی درصدد رفع آن بر آمد چون هیچ معلوم نیست لحظه دیگری برای توبه وجود داشته باشد.هر مرام و مسلک دیگری داشته باشی باز باید همین حال را دریابی که گذشته و آینده اصلا وجود ندارند.یادم می آید در کلاس درس دبیرستان فرهنگ به دانش آموزان همین را می گفتم و از آنها می خواستم فریب ساعت را نخورند که بسی راهزن است جون به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد و ساخته انسان برای مفهوم کردن زندگی است اما خود مقهور آن شده است.می گفتم انسان وقتی متولد می شود می میرد.اصلا هرچه شروع می شود همان لحظه به پایان می رسد.شروع و پایان به هم گره خورده است.این واقعیتی است که در زندگی همه ما خودنمایی می کند کافی است به شروع و پایان تحصیلات نگاه کنیم به تعبیر زیبای ادب پارسی چون چشم بر هم زدنی گذشت.تمام زندگی و هستی همین گونه است.بعدها یکی از شاگردان همان مدرسه و از دوستان خوبم به من گفت عبارتی به همین مضمون در قابوسنامه دیده است که علی می گوید انسانها در زمان تولدشان می میرند.به عبارتی ما همه یک لحظه زنده ایم پس سعی کنیم از این لحظه بیشترین بهره را ببریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 0:46  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در زندگی خیلی از ما همیشه لحظاتی به وجود می آید که از جستجوگری در راه حقیقت ناامید می شویم و احساس می کنیم رسیدن به یقین کاری دشوار است.شاید چون فکر می کنیم هدف از هر رفتنی رسیدن است.اما به نظر من در عرصه اندیشه ورزی مهم تلاش برای رسیدن به حقیقت است.البته آشکار است منظور من نوعی لاقیدی در عرصه نظر نیست بلکه داشتن دغدغه برای رسیدن به حقیقت است.انسان باید برای رسیدن تلاش کند اما نباید انتظار رسیدن داشته باشد.نفس جستجو ارزشمند است.چنین انسانی صاحب درد است.به قول شاملو کوه با نخستین سنگ زاده شد و انسان با نخستین درد.این دلهره و اضطراب از هزاران آرامش یقین آلود که از روی جهل باشد برتر است.چو بید بر سر ایمان خود لرزیدن ارزشی دارد که قابل مقایسه با فخر فروشی یقین آلودگان نیست.راسل وقتی می خواست بمیرد خانم خبرنگاری بر بالین او حاضر شد و از او پرسید حال که در آستانه مرگی اگر رفتی و متوجه شدی که خدایی هست چه می کنی؟آیا از این که تمام عمر ملحد بوده ای پشیمان نمی شوی؟راسل می گوید این خدایی که شما می گویید عادل است؟پاسخ مثبت می شنود پس می گوید ملالی نیست.چون من تمام عمرم را به جد مصروف حقیقت گرایی کرده ام اما به خدا نرسیده ام.به خداوند عادل خواهم گفت یا باید ادله وجودت را آنقدر قوی می کردی که من بپذیرم یا باید مرا به گونه ای می آفریدی که این ادله را بپذیرم.به واقع این استدلال راسل چکیده ای از زندگی روندگان راه حقیقت است.به هدف نباید اندیشید بلکه به جد باید به دنبال حقیقت بود در همه عمر.حتی هنگامی که به حقیقت رسیدی باز باید در آن تردید کنی تا همیشه رونده باشی.راستی چرا عارفان لحظه ای درنگ نمی کردند و جهان را همیشه نو به نو می دیدند و مستانه می گفتند:لا تکرار فی التجلی!!   

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 19:21  توسط مجید حاجی بابایی  | 

در چند روز گذشته مایل بودم تا نکاتی دیگر از عرصه اندیشه و نظر را با دوستان در میان بگذارم.به ویژه اینکه در مکاتبه با یکی از دوستان مطالب خوبی بین ما درباره هستی،آفرینش انسان و مهم تر از همه حقیقت گرایی رد و بدل شد.این دوست عزیز می گفت که نگاهش به هستی فلسفی است و سعی نموده تا حقیقت گرا باشد.نا خودآگاه یاد دیداری با مصطفی ملکیان افتادم.وقتی چند سال پیش چند نفر از شاگردان دبیرستانی که در آن درس می دادم را برای آشنایی و گفتگو پیش ایشان بردم.یکی از روزهای سرد پاییز سال ۸۱بود.وقتی بچه ها خودشان را معرفی کردندامیر حسین گفت خدا پرست هستم.بعد از پایان گفتگو و موقع خداحافظی خدا پرست خواست تا استاد نصیحتی و توصیه ای کند و ملکیان بی درنگ گفت قبل از اینکه خداپرست باشی حقیقت پرست باش.این گفته دوستم که "حقیقت گرا" است مجددا مرا به تامل واداشت که واقعا چقدر ما "حقیقت گرایی"را بر هر منفعت و مصلحتی ترجیح می دهیم؟راستی چرا حقیقت پرستی بر خدا پرستی مقدم است؟آیا جز این است که دربند عقیده بودن انسان را از درک حقیقت محروم می کند و حتی درک ما از خداوند را ناقص می نماید؟و متاسفانه اکثر ما عقیده پرستیم.به شکل پیشینی عقیده ای را می پذیریم و بعد به دنبال توجیه آن می رویم.می خواهیم آنجه را پذیرفته ایم عقلانی جلوه دهیم.به همین دلیل راه گفتگو نیز بسته می شود و ما نمی توانیم از اندیشه هم آگاه شویم و بهره بریم.به نظرم برای رهایی از چنبره خرافات و چرخه بسته عقب ماندگی باید در حد توان خود برای اولویت حقیقت گرایی بر هر عقیده ای تلاش کنیم.بسیاری از کشمکشهای بیهوده در عرصه سیاست و اندیشه امروز ایران را باید در همین مساله ریشه یابی کرد.ما کمتر آماده شنیدنیم و بیشتر در زمان گفتگو مشغول آماده کردن جواب بر اساس دریافت های پیشینی خود هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:27  توسط مجید حاجی بابایی  |