
سال ۱۳۷۰ وقتی وارد دانشگاه تهران شدم هیچ وقت فکر نمی کردم این همه سال در دانشگاه بمانم و حالا که کمکمک باید آن را ترک کنم اینقدر دل نگران باشم.باور کنید که سخته.دقیقا چهارده سال و دو ماه است که در خوابگاه دانشجویی زندگی می کنم.در این چهارده سال چیزها آموخته ام.از همان سال اول در ادامه سالهای دبیرستان عاشق کتاب خریدن و کتاب خوندن بودم.باور کنید اگر در میدان انقلاب چرخی می زدم هرچی پول تو جیبم بود رو صرف خرید کتاب می کردم وبعد دیونه وار اونها رو می خوندم.دلم برای اون روزا خیلی تنگ شده روزهایی که فقط می خوندم و می خوندم و می خوندم.اما حالا چی؟اینقدر گرفتاریهای روزمره دارم که از کتابهای تو اتاقم خجالت می کشم(عکس سمت راست اتاقم در خوابگاه است و سمت چپ اتاقم در منزل پدری-همدان).امروز بازهم به روال سابق درگیر مسایل ریز تشکیلاتی شدم چیزی که کم کم دارم ازش متنفر می شم.با فرید صحبت کردم.باید در مورد مسایل و موضوعاتی توضیح می دادم که روحم هم از اونها خبر دار نبود.تا بیای ثابت کنی که تحلیلت از اوضاع چیه؟کدوم حرف درسته کدوم غلط یک ساعت از عمر گرانمایه صرف هیچ و پوچ شده.امروز وقتی به کتابهای نخونده کتابخونم نگاه کردم از اونها و خودم خجالت کشیدم و مثل دفعات پیش تصمیم گرفتم سه تکبیر بر سیاست بزنم و دنباله کار خویش گیرم.اما گویی سرشت و سرنوشت مرا با فعالیت گروهی گره زده اند.باز به روال سابق تا زمینه ای ایجاد می شود درگیر موضوع می شوم.نمی دانم شاید در یکی از همین روزها توانستم تصمیمی انقلابی بگیرم و یکسره خود را وقف کارهای دانشگاهی کنم یا بالعکس سیاست را به عنوان یک کنش اجتماعی حرفه ای بر گزینم.واقعا راه بر من ناپیداست.فقط می دانم در آستانه یک تصمیم انقلابی!!قرار دارم.دعا کنید بهترین تصمیم را بگیرم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 23:59  توسط مجید حاجی بابایی
|