در چند روز گذشته مایل بودم تا نکاتی دیگر از عرصه اندیشه و نظر را با دوستان در میان بگذارم.به ویژه اینکه در مکاتبه با یکی از دوستان مطالب خوبی بین ما درباره هستی،آفرینش انسان و مهم تر از همه حقیقت گرایی رد و بدل شد.این دوست عزیز می گفت که نگاهش به هستی فلسفی است و سعی نموده تا حقیقت گرا باشد.نا خودآگاه یاد دیداری با مصطفی ملکیان افتادم.وقتی چند سال پیش چند نفر از شاگردان دبیرستانی که در آن درس می دادم را برای آشنایی و گفتگو پیش ایشان بردم.یکی از روزهای سرد پاییز سال ۸۱بود.وقتی بچه ها خودشان را معرفی کردندامیر حسین گفت خدا پرست هستم.بعد از پایان گفتگو و موقع خداحافظی خدا پرست خواست تا استاد نصیحتی و توصیه ای کند و ملکیان بی درنگ گفت قبل از اینکه خداپرست باشی حقیقت پرست باش.این گفته دوستم که "حقیقت گرا" است مجددا مرا به تامل واداشت که واقعا چقدر ما "حقیقت گرایی"را بر هر منفعت و مصلحتی ترجیح می دهیم؟راستی چرا حقیقت پرستی بر خدا پرستی مقدم است؟آیا جز این است که دربند عقیده بودن انسان را از درک حقیقت محروم می کند و حتی درک ما از خداوند را ناقص می نماید؟و متاسفانه اکثر ما عقیده پرستیم.به شکل پیشینی عقیده ای را می پذیریم و بعد به دنبال توجیه آن می رویم.می خواهیم آنجه را پذیرفته ایم عقلانی جلوه دهیم.به همین دلیل راه گفتگو نیز بسته می شود و ما نمی توانیم از اندیشه هم آگاه شویم و بهره بریم.به نظرم برای رهایی از چنبره خرافات و چرخه بسته عقب ماندگی باید در حد توان خود برای اولویت حقیقت گرایی بر هر عقیده ای تلاش کنیم.بسیاری از کشمکشهای بیهوده در عرصه سیاست و اندیشه امروز ایران را باید در همین مساله ریشه یابی کرد.ما کمتر آماده شنیدنیم و بیشتر در زمان گفتگو مشغول آماده کردن جواب بر اساس دریافت های پیشینی خود هستیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:27  توسط مجید حاجی بابایی
|
