امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم برم توچال.نمی دانم چرا تا ظهر به تاخیر افتاد و نهایتا ساعت دوازده حرکت کردم.در طی مسیر سعی کردم موضوعی برای فکر کردن پیدا کنم تا به اون فکر کنم.در ذهن خودم موضوعات زیادی رو مرور کردم.می خواستم به انتظار فکر کنم و زوایای مختلفش را مورد بررسی قرار دهم.از اینکه وقتی منتظر پیامی هستی زمان خیلی دیر می گذره ولی تا چشم به هم می زنی ساعتها و روزها گذشته است.با خودم می گفتم چه زود دیر می شه!!!داشتم به انتظار دیجیتال فکر می کردم و زمانه حافظ!مقایسه می کردم که آیا email و gazzag زیباتر است یا نسیم و باد صبایی که حافظ از آن یاد می کند.شاید روزی مفهوم انتظار با واژههای دیگری پیوند بخورد.در افکار پراکنده خود غوطه ور بودم که ایستگاه نخست تله کابین را رد کردم و یک لحظه به زمانهای دور و نه چندان دور رفتم.وقتی که عاشق کوهنوردی بودم و خاطرات آن هنوز هم برام جذاب است به گونه ای که نام این وبلاگ را از روستایی در مسیر پیاده روی از کوههای تهران به شمال عاریت گرفته ام.شاید در آینده درباره آن سفر به یادماندنی بنویسم.و باز هم یاد دکتر محمد محمدی گرگانی افتادم.وقتی چند سال پیش(حدودا پنج سال) با ایشان و اعضای گروه جلسات قران قرار کوه در همین مسیر گذاشتیم.دکتر محمدی رو شاید اکثریت بشناسید از فعالان ملی-مذهبی که قبل از انقلاب عضو مجاهدین خلق بوده و بعدها از آنها جدا شد.جلساتی دارد که در آن با کمک سایر شرکت کنندگان قران را تفسیر می کند.من به جلسات ایشان می رفتم و روزگار خوشی بود.آن کوهنوردی هم در ذهن من حک شده است.در میانه راه چند بار به دکتر محمدی و مشی آرام و با متانت او اندیشیدم.احساس می کردم دلم برای او و جلسات قرانش تنگ شده.به یاد آوردم که چگونه انسانیت و انسان دوستی را در عمل ثابت می کند.
جاده خاکی رو تا ایستگاه دو رفتم ولی نمی دانم چرا دوست داشتم جلوتر برم.همیشه تنهایی در کوه را دوست داشتم واز سکوت کوهستان احساس آرامش خاصی پیدا می کنم.با خودم کاغذ و خودکاری برده بودم به همین دلیل وقتی چیزی از ذهنم می گذشت آن را روی کاغذ می نوشتم شاید روزی در مقاله ای یا گفتاری به کارم آید.با خودم تکرار می کردم از ایمان سرودی بسازیم برای رهایی و بعد فکری دیگر.چند بار میانه راه می خواستم برگردم اما هربار به امیدی بالا می رفتم.تا نزدیکیهای ایستگاه پنج رفتم که به یکباره چشمم به مردی جا افتاده افتاد که با آرمش به پایین می آمد و او کسی نبود جز دکتر محمدی گرگانی.یک لحظه تعجب کردم واقعا عجیب بود امروز چند بار در طی مسیر به او و حرفها و منشش فکر کرده بودم خیلی دلم می خواست که یکبار دیگر با او صحبت کنم.احساس می کنم کسی است که بسیار از اخلاقش درس گرفته ام.یکبار با یکی از دوستان که گرایشات چپ مارکسیستی دارد برای مصاحبه به منزل آقای عمویی رفتیم و برای اینکه آقای عمویی راحت سخن بگوید وقتی مرا معرفی کرد گفت:ایشان برای ما مثل دکتر محمدی گرگانی برای شما قبل از انقلاب است.اعتراف می کنم با اینکه می دانم آن دوست از محبت زیاد این تمثیل را به کار برد بسیار خوشحال شدم.من چنین نیستم اما خیلی دلم می خواهد اینگونه باشم.دکتر محمدی واقعا مصداق غریبه آشنا است.کوهی از علم و تواضع است که جوانان او را کمتر می شناسند و نخبگان بیشتر.افراد زیادی را می شناسم که اینگونه هستند.عرفان شخصیشان نمی گذارد دنبال شهرت و کسب نام بروند.در شهر خودمان همدان هم تعدادی از عالمان اینچنین را می شناسم.یاد شریعتی به خیر درباره علامه شوشتری می گفت:کوهی از علم درخرابه های شوش نشسته است.واین مصداق گمنامان اندیشمند این دیار است.آنها که نمی خواهند "شو من" باشند.
با ایشان گرم گفتگو شدم و اجازه خواستم تا من هم برگردم و بقیه مسیر را با ایشان باشم.بعد از گفتگو از احوالات شخصی بحث به جامعه ایران و تحولات آن رسید.موضوعات متعددی طرح شد از جمله مناسبات حاکم بر مجاهدین خلق و فرهنگی که در آنجا بود و امروز هم همه به نوعی از آن رنج می برند.برای اینکه مطلب طولانی نشود این بخش مطلب را در پست بعدی می آورم....