با دوست عزیزی درباره زیستن در لحظه و حال سخن می گفتم و به این اندیشیدم چرا تمام بزرگان و اندیشمندان جهان آدمیان را به زیستن در حال دعوت کرده اند و گفته اند دم غنیمت شمار.مگر قرار نیست انسان رو به سوی آینده و حتی برتر از آن به دنیایی دیگر بیاندیشد.پس چرا علی رغم این، دعوت به دریافتن یک دم می کنند.گمان نمی کنم از مولوی در میان شاعران آخرت اندیش تر باشد اما همو هم می گوید:
| هست هشیاری ز یاد ما مضی | ماضی و مستقبلت پردهی خدا | |
| آتش اندر زن بهر دو تا بکی | پر گره باشی ازین هر دو چو نی | |
| تا گره با نی بود همراز نیست | همنشین آن لب و آواز نیست |
و خیام که استاد بهره بردن از دمست می گوید:
| ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم | وین یکدم عمر را غنیمت شمریم | |
| فردا که ازین دیر فنا درگذریم | با هفت هزار سالگان سر بسریم |
شاید چند دلیل بتوان برای زیستن در زمان حال ارائه کرد.یکی اینکه برای انسان اصل یکم آن چیزی است که به نام زندگی در جریان است.باید با واقعیت وجودی این زندگی بی واسطه ارتباط برقرار کرد و این همان چیزی است که جریان دارد و ما در درون آن قرار گرفته ایم.به قول دوست عزیزم:گاهی اوقات آنقدر فرد در خودش فرو می رود و آنقدر خودش را وابسته به تحلیل و تشریح ذهنی امور می کند که بدون اینکه متوجه باشد از واقعیت و جریان زندگی به دور می افتد .حتی گاهی آنقدر درگیر پیچیدگیهای امور و تحلیل ذهنی آنها می شود که قدرت لذت بردن را از دست می دهد.فرد دچار اشتباهات بزرگی نسبت به خودش و جامعه می شود.چون مهمترین ابزار شناخت را که "تجربه"هست از دست می دهد.
این قطع تجربه از زندگی و توجه به تحلیل ذهنی امور بخشی از فراموشی زمان حال و آن چیزی است که جریان دارد.شاید خیام در اشعار زیر در نفی عقل نظر به همین معنا دارد:
| برخیزم و عزم باده ناب کنم | رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم | |
| این عقل فضول پیشه را مشتی می | بر روی زنم چنانکه در خواب کنم |
| تا چند اسیر عقل هر روزه شویم | در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم | |
| در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما | در کارگه کوزهگران کوزه شویم |
البته این بریدن از تجربه زندگی و غرق در ذهنیات شدن با گذر زمان پیچیدگیهای خاص خود را یافته است.روزگاری بود که این مساله دامن علم را هم گرفته بود و سد راه اندیشه بود چنانکه راسل درباره ارسطو می گوید او حتی برای گفتن اینکه دندان زنها از مردها کمتر است یکبار به دهان زنش نگاه نکرد بلکه با استدلال فلسفی!!این موضوع را تایید می کرد.در زمانه ما دیگر از آن شیوه ارسطویی خبری نیست اما به یقین شیوه زیست انسانها آنها را از تجربه مستقیم و بی واسطه زندگی محروم کرده است به همین دلیل دعوت به نوعی بازگشت به متن جاری وساری زندگی مخاطبان بسیاری پیدا می کند.
اما به نظرم همه دعوت به دم غنیمت شمردن این نیست نکته دومی که باید به آن توجه داشت کوتاه بودن حیات هستی است ونه فقط انسان.به عبارتی همه هستی در یک بازه کوتاه رخ نمون می شود و نهایت از میان می رود این همه بازی در این بازه شکل می گیرد.هر کس چه مذهبی چه ماتریالیست باید این واقعیت را وارد فلسفه زندگی خود کند.بدیهی است چنین نگرشی تا چه اندازه می تواند زیستن را دگرگون کند.اگر مذهبی باشی باید حال و لحظه را در یابی و به محض کوچکترین اشتباهی درصدد رفع آن بر آمد چون هیچ معلوم نیست لحظه دیگری برای توبه وجود داشته باشد.هر مرام و مسلک دیگری داشته باشی باز باید همین حال را دریابی که گذشته و آینده اصلا وجود ندارند.یادم می آید در کلاس درس دبیرستان فرهنگ به دانش آموزان همین را می گفتم و از آنها می خواستم فریب ساعت را نخورند که بسی راهزن است جون به هیچ عنوان وجود خارجی ندارد و ساخته انسان برای مفهوم کردن زندگی است اما خود مقهور آن شده است.می گفتم انسان وقتی متولد می شود می میرد.اصلا هرچه شروع می شود همان لحظه به پایان می رسد.شروع و پایان به هم گره خورده است.این واقعیتی است که در زندگی همه ما خودنمایی می کند کافی است به شروع و پایان تحصیلات نگاه کنیم به تعبیر زیبای ادب پارسی چون چشم بر هم زدنی گذشت.تمام زندگی و هستی همین گونه است.بعدها یکی از شاگردان همان مدرسه و از دوستان خوبم به من گفت عبارتی به همین مضمون در قابوسنامه دیده است که علی می گوید انسانها در زمان تولدشان می میرند.به عبارتی ما همه یک لحظه زنده ایم پس سعی کنیم از این لحظه بیشترین بهره را ببریم!
