با یکی از دوستان خوب و اهل اندیشه و نظر گفتگو می کردم.از او پرسیدم چرا اینقدر با احتیاط سخن می گوید و تا وقتی به اطمینان خاصی نرسیده برخی مطالب را نمی گوید.به عبارتی تقوای علمی بالایی را رعایت می کند.به این معنا که خلاف عده ای دیگر که از موضوعی هیچ نمی دانند ولی ساعتها درباره آن قلم فرسایی می کنند.موضوع گفتگو به ضرورت خودشناسی رسید و اینکه اغلب نمی دانیم که کی هستیم و چه می خواهیم به همین دلیل هر حرفی را می گوییم و هر استدلالی را اقامه می کنیم بدون اینکه به پیامدهای عملی آن توجه کنیم.شاید بتوان گفت نخستین معرفتی که جوینده راه حقیقت باید کسب کند "خودشناسی"است.سقراط همواره این جمله را تکرار می کرد "خودت را بشناس".تقریبا همه بزرگان تاریخ چه پیامبران و چه اندیشمندان فرهنگ های گوناگون بشری جمله ای در این باره دارند.
اما این خودشناسی چگونه صورت می گیرد؟اگر بپذیریم هدف ما از زندگی جستجوی حقیقت است رسیدن به ایده ها واندیشه های فردی بخشی از آن حقیقت است.یکی از راههای خودشناسی بررسی "خود"در عرصه عمل است.بسیاری از ما به گونه ای می اندیشیم و به گونه ای دیگر زندگی می کنیم.شناخت خود در عمل یکی از راههای مهم سنجش تعیین پایبندی به اصول حقیقت گرایی است.آیا آنگونه که می اندیشیم زندگی می کنیم؟
در این جا یک پرسش دیگر به وجود می آید و آن نقش جامعه در کنترل افراد است.چه بخواهیم یا نخواهیم جامعه با تمام محدودیت هایش "فرد"را در بر گرفته و انسانها زاده محیط اطراف خود هستند.بسیاری از سنت ها و رسوم غلط را روشنفکران و اندیشمندان به اقتضای اجتماعی زیستن رعایت می کنند.حال نسبت فرد "حقیقت گرا" با جامعه چیست؟این پرسشی است که در نوبتی دیگر به آن خواهم پرداخت.(برای رعایت حق کپی رایت: این نوشته حاصل گفتگو با دوستی عزیز و اهل نظر است).
