او سعی می کند تا آن بخش از روند رفتن به قربانگاه را دریابد که دیگران به آن کم توجهند.مسیری که ابراهیم از خانه تا قربانگاه(کوه موریه)طی کرد.به راستی در این سه روز چه در ذهن ابراهیم گذشت؟آیا هرگز دچار تردید نشد؟آیا اسحاق بعد از اینکه دریافت پدرش می خواهد او را بکشد هیچ مقاومتی نکرد؟آیا در آن لحظه او ایمان داشت؟چگونه ایمان خود را نگه داشت؟آیا آنگونه که کیرکگور می گوید او به فرزندش تمام حقیقت را نگفت و خود را در چشم او سیاه کرد تا ایمان او را حفظ کند؟در حالیکه اسحاق خدای ابراهیم را به کمک می طلبید ابراهیم زیر لب همان خدا را برای فرمانی که به او داده است ستایش می کرد.درست مانند عاشقی که خود را در چشم معشوق سیاه می کند تا آن شعله را در دل خود نگه دارد.کیرکگور که این بخش از داستان را شبیه زندگی خود و عشقش به رگینا می داند که او را رها کرده است.در چند فراز زیبا این کشمکش ابراهیم و اسحاق را نشان می دهد.او می نویسد:
وقتی کودک باید از شیر گرفته شود مادر پستان خویش سیاه می کند،زیرا شرم آور است که وقتی پستان بر کودک ممنوع است پستان لذیذ باشد.بدین گونه کودک گمان می کند که پستان دیگرگونه شده اما مادر همان است،و نگاهش همچون همیشه عاشقانه و مهربان.خوشا به حال کسی که به وسیله ای وحشتناک تر برای از شیر گرفتن کودک نیاز نداشته باشد.
و ابراهیم داشت.او ایمان خود را مخفی کرد تا ایمان فرزندش رادر آخرین نفسهایش پاسداری کند!!به راستی در این سه روز بر ابراهیم چه گذشت؟اما مردم داستان ابراهیم را به گونه ی دیگری تعبیر می کنند.آنها لطف خداوند را در بخشیدن دوباره اسحاق به ابرهیم ستایش می کنند و همه ی ماجرا را فقط آزمونی می دانند.یک آزمون-این واژه می تواند از چیزی بزرگ یا کوچک حکایت کند.اما کل ماجرا به همان سرعت که نقل می شود سیری می شود:بر اسبی راهوار می نشیند و در چشم به هم زدنی به موریه می رسند و بی درنگ گوسفند را می بینند.فراموش می کنند که ابراهیم بر چارپایی کند راه می پیمود،و مدتی بایست تا هیزم آورد،اسحاق را ببندد و کارد را تیز کند.
او سعی می کند رنج بزرگی که ابراهیم در این مسیر تحمل کرد را نشان دهد تا مردمان بدانند چرا او شهسوار ایمان است.و براستی تحمل این رنج جز از عشق بر می آید؟و آیا باز چیزی بالاتر از قربانی کردن فرزند می تواند عمق این عشق را به تصویر بکشد؟شاید یکی از دلایلی که عارفان در تصویر عشق مفهوم جانبازی را وارد کرده اند همین است.عاشق برای آرمانش تا پای جان می ایستد وگرنه دروغ می گوید.عشق بی قربانی دروغ است.هر آنچه مانع رسیدن است باید قربانی شود و قربانی پیوسته است آنگونه که شب در روز قربان می شود. ختم کلام با این اشعار زیبای مولوی بلخی به جاست. درباره عاشقی که دیگران او را از رفتن باز می دارند و هشدار می دهند که جانت خواهد ستاند و عاشق رندانه و زیبا به آنها می گوید:
| گفت من مستسقیم آبم کشد | گرچه میدانم که هم آبم کشد | |
| هیچ مستسقی بنگریزد ز آب | گر دو صد بارش کند مات و خراب | |
| گر بیاماسد مرا دست و شکم | عشق آب از من نخواهد گشت کم | |
| گویم آنگه که بپرسند از بطون | کاشکی بحرم روان بودی درون | |
| خیک اشکم گو بدر از موج آب | گر بمیرم هست مرگم مستطاب | |
| من بهر جایی که بینم آب جو | رشکم آید بودمی من جای او | |
| دست چون دف و شکم همچون دهل | طبل عشق آب میکوبم چو گل | |
| گر بریزد خونم آن روح الامین | جرعه جرعه خون خورم همچون زمین | |
| چون زمین وچون جنین خونخوارهام | تا که عاشق گشتهام این کارهام | |
| شب همیجوشم در آتش همچو دیگ | روز تا شب خون خورم مانند ریگ | |
| من پشیمانم که مکر انگیختم | از مراد خشم او بگریختم | |
| گو بران بر جان مستم خشم خویش | عید قربان اوست و عاشق گاومیش | |
| گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد | بهر عید و ذبح او میپرورد | |
| گاو موسی دان مرا جان دادهای | جزو جزوم حشر هر آزادهای | |
| گاو موسی بود قربان گشتهای | کمترین جزوش حیات کشتهای | |
| برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا | در خطاب اضربوه بعضها | |
| یا کرامی اذبحوا هذا البقر | ان اردتم حشر ارواح النظر | |
| از جمادی مردم و نامی شدم | وز نما مردم به حیوان برزدم | |
| مردم از حیوانی و آدم شدم | پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم | |
|
حملهی دیگر بمیرم از بشر |
تا بر آرم از ملایک پر و سر |
| وز ملک هم بایدم جستن ز جو | کل شیء هالک الا وجهه | |
| بار دیگر از ملک قربان شوم | آنچ اندر وهم ناید آن شوم | |
| پس عدم گردم عدم چون ارغنون | گویدم که انا الیه راجعون |
