تبليغاتX
خورتاب

خورتاب

گوهر معرفت آموز که با خود ببری.......................که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

محرم که از راه می رسد پرسشهای همیشگی درباره این قیام پرسیده می شود.براستی چرا حسین کشته شد؟و باز رویکردهای مختلف مطرح می شود.یکی فقط گریه می کند.آنکی از صلح می گوید دیگری از نافرمانی مدنی و...به راستی حسین کیست؟و پیام او چیست؟محرم بهانه ای برای اندیشیدن مجدد به راهی است که ۱۴ قرن نماد مبارزه با ستم و بیدادگری بوده است.نشان "فرد بودن"است.نشان عاشقی است.دائما به این مساله فکر می کنم که در آخرین لحظات حسین چه حالی داشت؟فهم این حال کلید فهم شخصیت حسین است.موقعیت ایمانی او چگونه بود؟او حتی لحظه ای تردید نکرد.شاد بود و آرم.چرا؟ آیا جز این است که او در مقام عاشقی بود؟در مرحله ایمان.همان مرحله ای که ابراهیم را به قربانگاه فرزند برد و کوچکترین درنگی نکرد و پرسشی درباره اخلاقی بودن یا نبودن این کارش به ذهنش نرسید.

و زینب پیام آور عاشورا.او که در عاشقی همپای برادر بود و بی هیچ منتی و هیچ هراسی در میدان جنگ حاضر شد.براستی عشق و آرامش با یکدیگر همنشینند.عاشق آرامش دارد و تمام حاضران در سوی ایمان(حسین)چنین بودند.می خندیدند،مبارزه می کردند و شهید می شدند.کاش ذره ای از آن آرامش در  نهاد ناآرام زمانه ما برآید که سخت به آن محتاجیم.و پایان کلام در این روز با جملاتی از دکتر شریعتی در کتاب شهادت که سعی می کنم هر سال حداقل در محرم یکبار آن را بخوانم:

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا میآیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ میرسانی. زینب! با ما سخن بگو.  ای دختر علی! مگو که بر شما چه گذشت. مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی. مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید. مگو که خداوند آن روز عزیزترین و خوشبوترین ارزشها و عظمتهایی را که آفریده است، یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای چسبیده بیابان تف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا میبایست بر آدم سجده کنند. آری! ای زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت. مگو که دشمنانتان چه کردند. دوستانتان چه کردند. آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما میدانیم. ما همه را شنیده ایم. تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گذارده ای. تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی. همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن میگفت. اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم؟ لحظه ای بنگر که ما چه میکشیم. دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم. با تو ای خواهر مهربان. این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی. ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

و اما تو ای حسین! با تو چه بگویم؟ شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل. و تو ای چراغ راه! ای کشتی نجات! ای خونی که از آن نقطه زهراب جا به جا میتپید و میجوشید و در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسلها میگذری و از زمین حاصل خیز راستی را سیراب خون میکنی و بذر شایسته را در زیر خاک میشکافی و میشکوفانی و نهال تشنه ای را به برگ و بار و خرمی مینشانی. آه. آری! ای آموزگار بزرگ شهادت! برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن. قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز. و کفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما بدم.ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی. تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عهدی را گرم کنی و بدان جوشش و خروش و زندگی و عشق و امید دهی.ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد مرده ی زمان ما، به تو و خون تو محتاج است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:36  توسط مجید حاجی بابایی  |